بخش ۵ - الحكایة و التمثیل
یک شبی میگفت یحیی ابن المعادگر مرا بخشند دوزخ در معاد
هیچ عاشق را نسوزم تا ابدزانکه صد ره سوختست او از احد
هر که او یکبار نه صد بار سوختچون توان از بهر اوآتش فروخت
سایلی گفتش اگر کار اوفتدعاشقی را جرم بسیار اوفتد
سوزیش یانه چو باشد جرم کارگفت نه کان جرم نبود اختیار
کار عاشق اضطراری اوفتدزان ز فرط دوستداری اوفتد
هیچ عاشق را ملامت روی نیستسوختن او را قیامت روی نیست
نیست رنج زیرکان در هیچ حالسخت تر از صبر کردن بر محال
لیک عاشق کز محالی دم زندگرمی او عالمی بر هم زند
گرمحالی گوید او واجب بودور حجابی افتدش حاجب بود