بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
خواندمحمود را سر بی خویشئیعاشقی را مانده در درویشئی
عاشق درویش بود و سوختهسینهٔ همچون چراغ افروخته
گفت ای درویش با من راز گوینکتهٔ از عشق وعاشق بازگوی
زانکه میگویند مرد عاشقستهرچه تو در عشق گوئی لایقست
بود ایاز ماهروی آنجایگاهچست بر پای ایستاده پیش شاه
عاشق درویش گفت ای شهریارتو نهٔ عاشق ترا با این چکار
نکتهٔ عشاق عاشق را سزاستگر نپرسی چون نهٔ عاشق رواست
شاه گفت آخر چرا عاشق نیمعاشقی را به ز تو لایق نیم
گفت اگر تو هیچ عاشق بودهٔشاد بنشسته نمی آسودهٔ
خوش بود عاشق نشسته دل بجایبر سرش استاده معشوقش بپای
عشق را گر بودئی صاحب یقیننیستی استاده معشوقت چنین
کار و بار سلطنت داری تو دوستپس بسر باریت عشقی آرزوست
عشق در درویشی و خواری دهندنه بکار و بار سر باری دهند
خسروی بس باشدت ای شهریارعشق و درویشی برو با من گذار
عشق در معشوق فانی گشتن استمردن او را زندگانی گشتن است
زندگانی گر ترا از مرگ نیستعاشقی ورزیدنت پر برگ نیست
در مقام عشق اگر بالغ شویاز عذاب جاودان فارغ شوی