گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

غافلی میشد بصحرا روز برفدید مردی را ز مردان شگرف
برف میرفت آن بزرگ و میگذشتدانه میپاشید در صحرا ودشت
برف در گرمی چو آتش میفشاندمرغکان را دانهٔ خوش میفشاند
غافل او را گفت ای بس بی خبرنیست وقت کشت این ناید ببر
در چنین فصلی که کارد دانهٔور کسی کارد بود دیوانهٔ
مرد گفتش این چه گویم زشت نیستکشت اینست و جزین خود کشت نیست
وقت کشت من کنونست ای پسرگر تو نشناسی جنونست ای پسر
این زمین کاین تخم افکندم درواز سرشکم آب میبندم درو
آن درو چون وقتش آید من کنموآن زمین را گاو در خرمن کنم
تا به کی از خام بودن سوز کوچند از تاریکی شب روز کو
ای نمازت نانمازی آمدهپاک بازی تو بازی آمده
چون نماز تو چنین پرتفرقه ستترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست