بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
بود درویشی بغایت غم زدهآن یکی گفتش که ای ماتم زده
غم به در کن زآنکه من هم کرده امگفت چندین غم نه من آورده ام
این زمان من روز و شب در ماتممکآن تواند برد کآورد این غمم
این همه غم کز دل پرخون خورمچون نه من آورده ام من چون برم
من ندانم هیچ غم در روزگارچون فراق و سخت تر زین نیست کار
گم شود صد عالم غم باتفاقدر بر یک ذرهٔ غم از فراق
ذرهٔ تا هستی خویشت بودصد فراق سخت در پیشت بود