گنج

بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل

بود آن دیوانهٔ از عشق مستکرد بر بالای خاکستر نشست
هر زمانی باز میخندید خوشاستخوانی باز میرندید خوش
سایلی گفتش که هین برگوی حالگفت درخون گشته ام هفتاد سال
تا مرا بر روی خاکستر نشاندچون سگم با استخوان بر در نشاند
گرچه چون سگ نیست ره سوی ویمخوشدلم چون هم سگ کوی ویم
یک اضافت گر ازو حاصل کنیجان خود را تا ابد کامل کنی