بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
بود جامی لعل در دست ایاسقیمت او برتر از حد و قیاس
شاه گفتش بر زمین زن پیش خویشبر زمین زد تا که شد صد پاره بیش
شور در خیل و سپاه افتاد ازوکان همه کس را گناه افتاد ازو
هرکسش میگفت ای شوریده رایقیمت این کس نداند جز خدای
تو چنین بشکستی آخر شرم دارعزتش بردی و افکندیش خوار
شاه از آن حرکت تبسم مینمودخویش را فارغ بمردم مینمود
آن یکی گفت این جهان افروز جاماز چه بشکستی چنین خوار ای غلام
گفت فرمان بردنِ این شه مرابرتر از ماهی بود تا مه مرا
تو بسوی جام میکردی نگاهلیک من از جان بسوی قول شاه
بنده آن بهتر که بر فرمان رودجام چبود چون سخن درجان رود
بندهٔ او باش تا باشی کسیور سگ او باشی این باشد بسی