بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
عیسی مریم بمردی برگذشتدید او را معبدی کرده بدشت
معبدی زیبا و محرابی دروسبزه زاری چشمهٔ آبی درو
گفت هان ای زاهد یزدان پرستدرچه کاری کردهٔ اینجا نشست
گفت عمری برگذشت ای نامدارتا بطاعت میگذارم روزگار
حاجتی دارم درین عمر درازبر نمیآرد خدای کارساز
گفت چه حاجت همی خواهی ز دوستگفت یک ذره محبت کان اوست
عیسی آن حاجت برای او بخواستپس برفت و حاجتش افتاد راست
بعد ازان عیسی رسید آنجایگاهدید آن معبد نهان در خاک او
خشک بوده چشمهٔ آبش همهپاره پاره گشته محرابش همه
گفت الهی روشنم گردان و راستکو کجاشد وین خرابی از کجاست
گفت اینک بر سر کوهست اوپای تا سر کوه اندوهست او
رفت عیسی بر سر کوه ای عجبدید او را زرد روی و خشک لب
در تحیر مانده و افسرده بازمیندانستش مسیح از مرده باز
بر تنش هر موی بر دردی دگرهر زمان بر روی او گردی دگر
سرنگون درخون و خاک افتاده بودهر دوچشمش در مغاک افتاده بود
کرد عیسی هم سلامش هم خطابنه علیک آمد ازو و نه جواب
حق تعالی گفت با عیسی برازکان چنانی این چنین شد از نیاز
ذرهٔ از دوستی میخواست اوچون بدادم از همه برخاست او
از وجود خویش ناپروا بماندمحو گشت و بی سر و بی پا بماند
گر زیادت کردمی یک ذره منذره ذره گشتی این بی خویشتن
با محبّت درنگنجد ذرهٔنیست مرد دوستی هر غرهٔ
در محبت تا که غیری ماندستدر درون کعبه دیری ماندست
چون نماند در دل از اغیار نامپرده از محبوب بر خیزد تمام