گنج

بخش ۱ - المقالة الحادیة الثلثون

سالک جان کرده بر خلعت سبیلچون خلالی باز شد پیش خلیل
گفت ای دارای دارالملک جانخاک پایت قبلهٔ خلق جهان
از سه کوژت راستی هر دو کونراست تر زان کژ که دید از هیچ لون
هم اب ملت ز دولت آمدیهم سر اصحاب خلت آمدی
خویش در اصل اصول انداختیمهر و مه را در افول انداختی
جملهٔ ملکوت چون دیدی عیانجان نهادی پیش جانان در میان
چون شدی از خویش وز فرزند فردلاجرم جبریل را گفتی که برد
پرده از روی جهان برداشتیبی جهان راز نهان برداشتی
چون جهان بر یکدگر انداختیحجت از وجهت وجهی ساختی
چون نبودی مرد دیوان پدرقرب دادت حق ز قربان پسر
از وجود خویشتن پاک آمدیزان درآتش چست و چالاک آمدی
در جهان معرفت بالغ شدیاز خود و از این و آن فارغ شدی
چون خلیل مطلقی در راه توهم ز جانی هم ز تن آگاه تو
چون ندارم من زجان و تن نشاناز رهت گردی بجان من رسان
آمدم مهمانت با کرباس و تیغتو نداری هیچ از مهمان دریغ
خواجهٔ خلت بدو گفت ای پسرتا ننالی مدتی زیر و زبر
راه ننمایند یک ساعت ترامی بباید عالمی طاعت ترا
گرچه دولت دادنش بی علت استطاعت حق کار صاحب دولت است
گر تو باشی دولتی طاعت کنیورنه طاعت نیز یک ساعت کنی
چون چنین رفتست سنت کار کنکارکن و اندک مکن بسیار کن
چون تو مرد کار باشی روز و شبزود بگشاید در تو این طلب
گر رهی میبایدت اندر وفاحلقهٔ فرزند من زن مصطفی
دست از فتراک اویک دم مدارگر قبولت کرد هرگز غم مدار
گر قبول اومسلم گرددتکمترین ملکی دو عالم گرددت
گر بسوی مصطفی داری سفربر در موسی عمران کن گذر
سالک آمد پیش پیر پیش بینپیش او برگفت حالی درد دین
پیر گفتش هست ابراهیم پاکبحر خلّت عالم تسلیم پاک
هرکرا یک ذره خلت دست دادهردمش صد گونه دولت دست داد
اول خلّت محبت آمدستآخرش تشریف خلّت آمدست
از مودّت در محبت ره دهندوز محبت خلّتت آنگه دهند
گر محبت ذرهٔ پیدا شودکوه از نیروی او دریا شود