بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
برد مجنون را سوی کعبه پدرتادعا گوید شفا یابد مگر
چون رسید آنجایگه مجنون ز راهگفت اینجا کن دعا اینجایگاه
گو خداوندا مرا بی درد کنعشق لیلی بر دل من سرد کن
تو دعا کن تا پدر آمین کندبوکه حق این مهربانی کین کند
دست برداشت آن زمان مجنون مستگفت یارب عشق لیلی زآنچه هست
میتوانی کرد و صد چندان کنیهر زمانم بیش سرگردان کنی
درد عشق او چو افزون گرددتهرچه داری تا بدل خون گرددت
چون همه عالم شود همرنگ خونزآن همه خون یک دلت آید برون
آن دل آنگه در حضور افتد مدامشادی دل تا ابد گردد تمام