بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
مرگ را مردی بجان مشتاق شدپیش خواجه بوعلی دقاق شد
گفت من از دست شیطان رجیممی ندارم ذرهٔ از مرگ بیم
هر دمم جان گوئیا شیطان بردمرگ نیکوتر بود گر جان برد
خواجه گفت ای چاره خواه نیکبختدر سرایت از میان بر کن درخت
تا برو گنجشگ ننشیند دگربی درختت دیو کی بیند دگر
تا درونت آشیان دیو هستدایمت از دیو سر کالیو هست
چون بسوزی آشیان دیو پاکدیو را با تو چه کار ای دردناک