بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
در رهی میشد سنایی بیقراردید کناسی شده مشغول کار
سوی دیگر چون نظر افکند بازیک مؤذن دید در بانگ نماز
گفت نیست این کار خالی از خللهر دو را میبینم اندر یک عمل
زآنکه هست این بیخبر چون آندگراز برای یکدو من نان کارگر
چون برای نان است کار این دو خامهر دو را یک کار میبینم مدام
بلکه این کناس در کار است راستوآن مؤذن غرهٔ روی و ریاست
پس درین معنی بلاشک ای عزیزاز مؤذن به بود کناس نیز
تا تو با نفسی و شیطانی ندیمپیشه خواهی داشت کناسی مقیم
گر درخت دیو از دل برکنیجانت را زین بند مشکل برکنی
ور درخت دیو میداری بهجایبا سگ و با دیو باشی همسرای