بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
شهریاری بود عالی شیوهٔدر جوارش بود کنج بیوهٔ
بیوه هر روزی برافکندی سپنددر تعجب ماندی شاه بلند
خادمی را خواند روزی شهریارداد صد دینارش از زر عیار
گفت رو این پیرزن را ده زشاهپس بپرس از وی که هر روزی پگاه
این سپند از بهر چه سوزی همیچون نداری یک شبه روزی همی
رفت خادم زر بداد و گفت رازپیر زن در حال گفت ای سرفراز
هرچه در کلّ جهان نامش بریعاقبت چشمش رسد تا بنگری
از گدائی گرچه جان میسوختماین سپند از بهر آن میسوختم
چون گدائی خود آمد در خورمگفتمش چشمی رسد تا بنگرم
اینکم تو زر نهادی در کنارآن گدائی رفت و گشتم سیم دار
دیدی آخر چون مرا چشمی بدیدآن گدائی مرا چشمی رسید
فارغ از عالم گدائی راندنبهتر از صد پادشائی راندن
چون بود هر روز یک نانت پسندهیچ قیدی نیز درجانت مبند