گنج

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

گفت محمود آن جهان را پادشاهدر شکاری دور افتاد از سپاه
در دهی افتاد ویران سر بسرپیر زالی دید پیش رهگذر
گاو میدوشید روئی چون بهیگفت ای زن شربتی شیرم دهی
پیرزن گفتش که ای میر اجلشیر را آخر کجاباشد محل
شوهر من گر بدی اینجایگاهگاو کردی پیش تو قربان راه
گر شتابت نیست مهمانت کنمنقد من گاویست قربانت کنم
زان سخن محمود خوش دل گشت ازوشد پیاده زود بر نگذشت ازو
گاو را در حال دوشیدن گرفتشیر از پستانش جوشیدن گرفت
دست شاه آن لحظه چندان شیر ریختکان بماهی دست زال پیر ریخت
پیرزن چون دید آن بسیار شیرگفت تو شیر از چه خواهی ای امیر
زانکه هر انگشت تو گوئی عیانچشمهٔ پر شیر دارد در میان
با چنین دستی که این ساعت تراستشیرت از بهر چه میبایست خواست
دولتی داری چو دریا بی کنارمن ندانم تا چه مردی ای سوار
شیرخور نه از من از بازوی خویشزانکه خواهی خورد از پهلوی خویش
خویشتن را نقد چندین شیر ازومن بماهی دیده ام ای میر ازو
این همه شیرم که از دست تو زاداین نه پستان داد کاین دست تو داد
تا در پی بودند صحرائی سپاهاز همه سوئی درآمد گرد شاه
سجده میبردند پیش روی اوحلقه میکردند از هر سوی او
پیرزن را حال اومعلوم گشتهمچو سنگی بود همچون موم گشت
دست و پایش پیش شاه از کار شدخجلت و تشویر او بسیار شد
گفت تااکنون که مینشناختمگاو را قربان تو میساختم
چون بدانستم برای جان توخویشتن را میکنم قربان تو
از حدیث پیرزن خوش گشت شاهگفت هر حاجت که میباید بخواه
گفت آن خواهم که گه گه شهریاراوفتد از لشکر خود بر کنار
آیدم مهمان به تنهائی خویشفرد آید سوی سودائی خویش
زانکه من بی طاقتم سر تا قدممی ندارم طاقت کوس و علم
شاه آن ده را عمارت ساز کرداز برای پیر زن آغاز کرد
ده بدو بخشید و زانجا در گذشتپیرزن را این سخن شد سرگذشت
چون نبد محمود را دولت مجازهر کجا میشد بدو میگشت باز
دولت آمد اصل مردم هوش داراین قدر دولت که داری گوش دار
ور نداری گوش آن اندک قدرچشم بد در حال آید کارگر