گنج

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

بیدلی را بود مالی بر کسیدر تقاضا رنج میدادش بسی
گرچه میرنجید مرد وام دارزر بدودادن نبودش اختیار
چون خصومت در میان بسیارشدبر دو خصم آن کار بس دشوار شد
بود درویشی به بیدل گفت خیزتا بود در گردنش تا رستخیز
زر قیامت بهترت آید بکارپس بدو بگذار و از وی کن کنار
گفت بیدل در قیامت من ازونقد نتوانم ستد روشن ازو
هیچ او فردا بمن ندهد خموشزان شدم امروز با او سخت کوش
مرد گفتا می ندانم سر اینشرح ده تا این شکم گردد یقین
گفت چون هردو برآئیم از قفساو و من هر دو یکی باشیم و بس
هر کجا توحید بنماید خدایشرک باشد گر دوئی ماند بجای
در حقیقت چون من او و او منملاجرم آنجا نباشد دشمنم
لیک اینجا نیست توحید آشکارزو ستانم چون زرم آید بکار
این زمانش زر ستانم بیشکیبعد ازین هر دو شویم آنگه یکی
گر عدد گردد احد کاری بودورنه بی شک رنج بسیاری بود