گنج

بخش ۱۱ - الحكایة ‌و التمثیل

بود آن دیوانه دل برخاستهوز غم بی نانیش جان کاسته
میگریست از غم که یک نانش نبودچون نبودش نان غم جانش نبود
آن یکی گفتش که مگری ای نژندکان خداوندی که این سقف بلند
بی ستونی در هوا بنهاد اوروزی تو هم تواند داد او
مرد مجنون گفت ای کاش این زماناز برای محکمی آسمان
حق تعالی صد ستون بنهادهٔبی زحیری نان می میدادهٔ
نان خورش میباید و نانم کنونمن چه دانم آسمان بی ستون