گنج

بخش ۷ - الحكایة و التمثیل

عاشقی روزی مگر خون میگریستزو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
گفت میگویند فردا کردگارچون کند تشریف رؤیت آشکار
چل هزاران ساله بدهد بر دوامخاصگان قرب خود را بار عام
یک زمان زانجا بخود آیند بازدر نیاز افتند خو کرده بناز
زان همی گریم که با خویشم دهندیک نفس در دیدهٔ‌ خویشم نهند
چون کنم آن یک نفس با خویشتنمیتوانم کشت ازین غم خویش من
باخدا باشم چو بیخود بینیمتاکه با خود بینیم بد بینیم
آن زمان کز خود رهائی باشدمبیخودی عین خدائی باشدم
هر که موئی پای آرد در میانباز ماند یک سر موی از عیان
محو باید مرد در هر دو سرایپای از سر ناپدید و سر ز پای
گر سر موئی تفاوت میبودجمله سر تاپای او بت میبود