گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

گفت ایاز آمد بر سلطان پگاهچهرهٔ گلناریش مانند کاه
نه طراوت مانده در رخسار اونه حلاوت مانده در گفتار او
گفت شاه آخر چه بودت ای ایاسکاتشم در دل فکندی بیقیاس
بود پیش شاه خلقی بیشمارهر یکی از بهر کاری بیقرار
گفت خلق بی حسابند این همهچون بگویم چون حجابند این همه
شاه خالی کرد حالی جایگاهتا ایاز آنجا بماند و پادشاه
گفت اکنون راز برگوی این زمانچون حجاب خلق برخاست از میان
گفت شاها من حجابم چون کنمخویش را بو کز میان بیرون کنم
چون حجاب خویش در عالم منمخلق بود آن دم حجاب این دم منم
تا که میماند ز من یک موی بازنیست روی آنکه بتوان گفت راز
چون نمانم من تو مانی جمله پاکراز من آنگه برون جو شد ز خاک
پاکبازانی که درویش آمدندهر نفس در محو خود بیش آمدند
در حقیقت جمله او را خواستندلاجرم خصمی خود را خاستند