بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
خواجه اکافی درآمد در سخنخلق میبالید ازو چون سرو بن
منبرش گوئی ورای عرش بودآسمان در جنب او چون فرش بود
در بلندی سخن چندان برفتکان زمان از خلق گوئی جان برفت
چون بلندی سخن میداد دستمستمع بیهوش می افتاد پست
کرد بر مجلس مگر مردی گذرگفت پیش آرید کار کفشگر
خواجه کان بشنود شد با درد جفتگفت بشنو دید آنچ این مرد گفت
زین سخن الهام آمد در دلمشد جهانی درد در دل حاصلم
ملهمم گفت این سخنهای بلندنیست اندر خورد مشتی مستمند
این سخن پرندگان زنده راستنه خر پالانی و خربنده راست
رهروان را همچو مرغان می مسوزرهروان را پارهٔ بر کفش دوز
ره روانند اهل مجلس سر بسرپاره دوزی کن چو مرد کفشگر
پشهٔ را قوت پیلی میدهیمور را با جبرئیلی مینهی
راه رو را گر بخواهی دوخت کفشبس طپانچه میزنی تو با درفش
کار چون از حد خویش افزون رودصاحب آن کار را در خون رود
فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شدصاحبش در خون جان خویش شد