بخش ۱ - المقالة العشرون
سالک آمد پیش دریای پر آبگفت ای از شور او مست و خراب
موج عشقت میکند زیر و زبرشور و شوقت میکند شیرین و تر
تشنهٔ سیراب از خویش آمدهتو مزاجی خشک لب پیش آمده
این همه خوردی دگر میبایدتحوصله داری اگر میبایدت
در سراندازی سرافرازی تراستسرفرازی کن که جان بازی تراست
گر کبودی صوفی کار آمدیعاشقی الحق گهردار آمدی
گر نبودی شور در تو ای دریغدر کبودی گوهری بودی چو تیغ
صوفی پیروزه پوش گوهریجوش میزن چون بجوشی خوش دری
خویش را در شور مست آوردهٔوآنچه میجوئی بدست آوردهٔ
چشم من بنگر چو ابر خون فشانذرهٔ از بی نشانم ده نشان
تو محیطی درمیان داری مدامهین مرا این ده گر آن داری مدام
هم گهر هم آب داری همچو تیغآب از تشنه چرا داری دریغ
زین سخن افتاد در دریا خروشآب او چون آتشی آمد بجوش
گفت آخر من کیم سرگشتهٔخشک لب تر دامنی آغشتهٔ
ای عجب در تشنگی آغشته اموز خجالت در عرق گم گشته ام
بر جگر آبم نماند از دلنوازهمچو ماهی مانده ام در خشک باز
تو نمیدانی که با این کار و بارماهیان بر من همی گریند زار
هر زمانی جوش دیگر میزنمکف درین اندوه بر سر میزنم
مانده ام شوریده در سودای اوقطرهٔ میجویم از دریای او
جان به لب میآید از قالب مراتا که او آبی زند بر لب مرا
چون ندارد تشنگی من سریچون نشانم تشنگی دیگری
از چو من تشنه چه میباید ترارو که از من آب نگشاید ترا
سالک آمد پیش پیر رهرواندرس حال خویش برخواندش روان
پیر گفتش بحر صاحب مشغلههست سر تا بن مثال حوصله
نوش کرده آب چندان وز طلبمانده شوق قطرهٔ آن خشک لب
هر کرا سیرابئی ناید تمامچاره نیست از تشنگی بر دوام
تشنگی جان و دل میبایدتلیک هر دو معتدل میبایدت
زآنکه گر ناقص و گر افزون شوداز کمال خویشتن بیرون شود