گنج

بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل

بود شاهی را غلامی سیمبرهم ادب از پای تا سر هم هنر
چون بخندیدی لب گلرنگ اوگلشکر گشتی فراخ از تنگ او
ماه را خورشید رویش مایه دادمهر را زلف سیاهش سایه داد
دام مشکینش چوشست انداختیجان بهای و دل ز دست انداختی
راستی از بس کژی کان شست بودصیدش از هفتاد فرقت شست بود
ابروی او در کژی طاق آمدهراستی محراب عشاق آمده
مردمی چشم او در جادوئیترک تازش در میان هندوئی
از میانش بود دل در هیچ و بسوز دهانش روح در ضیق النفس
لعل او را وصف کردن راه نیستزانکه کس از آب خضر آگاه نیست
این غلام دلربای جان فزایپیش شاه خویش استادی بپای
از قضا روزی مگر در پیش شاهکرد بسیاری همی در خود نگاه
شاه حالی دشنهٔ زد بر دلشجان بداد و آن جهان شد منزلش
پس زفان در خشم او بگشاد شاهگفت تا چندی کنی بر خود نگاه
گه علم میبینی و بازوی خویشگه نظاره میکنی بر موی خویش
گه کنی در پا و در موزه نگاهگه نهی از پیش و گاه از پس کلاه
گه شوی مشغول در انگشتریخودپرستی تو و یا خدمت گری
چون چنین تو عاشق خویش آمدیبهر خدمت از چه در پیش آمدی
ترک خدمت گیر و خود را میپرستبعدازین برخیز و با خود کن نشست
دعوی خدمت کنی با شهریارخود ز عشق خویش باشی بی قرار
گرچه خود را سخت بخرد میکنیدر حقیقت خدمت خود میکنی
من ز تو بر مینگیرم یک نظرتو زخود دیدن نمیآئی بسر
مردم دیده چو خود بینی نکردجای خود جز دیده میبینی نکرد
کار نزدیکان خطر دارد بسیچون تواند جست نزدیکی کسی