گنج

بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل

کرد در کشتی یکی گبری نشستموج برخاست و شد آن کشتی ز دست
سخت میترسید گبر هیچ کسگفت ای آتش مرا فریاد رس
گفت ملاحش خموش ای ژاژ خایآتش اینجا کی شناسد سر ز پای
موج چون هم مردکش هم سرکش استدر چنین موجی چه جای آتش است
گر کند اینجایگه آتش قرارتا زند یک دم برآید زو دمار
گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیستگفت تسلیم است تا تقدیر چیست
چون برآید بحر تقدیرش بجوششیر گردد همچو مور آنجا خموش