گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

کرد عمرو قیس را مردی سؤالگفت اگر فردا خدای ذوالجلال
سر بدوزخ در دهد ناگه ترادر چه شغلی ره بود آنگه ترا
گفت برگیرم عصا و رکوهٔمیزنم در گرد دوزخ خطوهٔ
زار میگویم که این زندان اوستوین سزای آنکه اورا داشت دوست
دید آن شب حق تعالی را بخوابکرد عمرو قیس را حالی خطاب
گفت هان ای بدگمان خلق آفرینکی کند با دوستان خود چنین
دوستان آید بفردوسم دریغکی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ