گنج

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

بود سنجر را یکی خواهر چو ماهصفیه‌خاتون کرده نامش پادشاه
از جمال آن جهان دلبریذره‌ای بود آفتاب خاوری
از ملاحت وز حلاوت سر به‌سرهم نمک بود آن سمن‌بر هم شکر
صد شکن در زلف آن دلبند بودهر شکن از چینش تا دربند بود
چون سر یک موی او پیدا شدیعقل‌ِ بینش‌بخش نابینا شدی
از کژی زلف او گفتن خطاستزانکه آنجا می‌نیاید هیچ راست
تختهٔ پیشانی آن سیم‌بربود سیم خام زیر تاج زر
بود ابرویش چنان محکم کمانکان به زه در می‌نیامد یک زمان
تیر مژگانش چنان سر تیز بودکز سر هر تیر صد خونریز بود
جزع او در سحر یکدل آمدههر دو در جادوی بابل آمده
زلف چون قارش به خون‌ها تشنه‌ایذوالفقار از غمزهٔ او دشنه‌ای
زیر زلفش آفتاب روی اوکرده روشن حسن یک یک موی او
چهرهٔ همچون مه تابانش بوداز زمین تا چرخ سرگردانش بود
دُرج یاقوتش دُر شهوار داشتهر دری با هر دلی صد کار داشت
پستهٔ او داد یک خسته ندادهیچکس را جز در بسته نداد
چشمهٔ حیوان ز لعلش تنگدلمانده در دریای تاریکی خجل
گر کسی دیدی زنخدان‌ش عیانگوی بردی از همه خلق جهان
گرچه بردی گوی زیبایی تماملیکن اندر چاه افتادی مدام
عارضش از هند عاج آورده بوداز همه رومش خراج آورده بود
خال او هندوستان در روم داشتترک‌تازی تا به چین معلوم داشت
گر بگویم وصف او بسیار منهم مقصر مانم اندر کار من
زانکه بود آن ماهرخ در دلبریخسرو جمله بتان بربری
از جمال و ملک برخوردار بودمرو دارالملک آن دلدار بود
در زیارت آمدی آن دلنوازروز هر آدینه‌ای بعد از نماز
چاوشان از پیش رفتندی به‌درپاک کردندی ز مردم رهگذر
بعد از آن خاتون به بازار آمدیعقل خفته فتنه بیدار آمدی
از عرب شهزاده‌ای علمی تماماندکی شوریده شرالدوله نام
اوفتاد آخر به مرو و شد مقیمعقل اندک داشت تحصیل عظیم
صفیه خاتونی که ماه پرده بودجمعه‌ای قصد زیارت کرده بود
چاوشان در پیش می‌آویختندخلق از هر سوی می‌بگریختند
لیک شرالدوله دور استاده بودچشم بر مهد به زر بنهاده بود
چون برون آمد ز مهد آن آفتابگشت شرالدوله از عشقش خراب
نیم عقلی داشت پاک از دست شدنیم جانی داشت مست مست شد
نعره‌ای از وی برآمد دردناکسرنگونش سر فرو آمد به خاک
گرچه خاتون آن زمان آگاه شدتن زد و زانجا به خلوتگاه شد
ناپدید آورد بر خود آنچه دیدبرد جان از عشق و تن زد آنچه دید
عاقبت برخاست شرالدوله مستکرد از جایی مگر اسبی به دست
برنشست آن اسب و می‌شد بی‌قرارباز گشته بود سنجر از شکار
پیش رفت و خدمتی کرد آن زمانبرگشاد آنگاه در تازی زفان
خواهرش را کرد ازو خواهندگیتا خطی بدهد به نام بندگی
چون نمی‌دانست تازی پادشاهبود میر طاهرش آن‌جایگاه
گفت ای طاهر چه باید؟ بنگرشگفت اگر گویم بیندازد سرش
پس زفان بگشاد گفت ای شهریارهست این شوریده مردی بی‌قرار
از هواخواهی ثنا می‌گویدتوز سر عجزی دعا می‌گویدت
این بگفت و گفت تا بندش کنندبند کرده حبس یک چندش کنند
تا مگر دیوانگی کم گرددشعقل را بنیاد محکم گرددش
چون دگر آدینه شد خاتون به راهآن جوان را کرد هر سویی نگاه
چون نه از چپ دید او را نه ز راستگفت آن برنای شوریده کجاست؟
خادمی گفتش که در زندان است اوپای در بندست و سرگردان است او
گفت ما را عزم زندان اوفتادزانکه آنجا صدقه‌ای خواهیم داد
چون به زندان در شد آن یاقوت‌لبکرد شرالدوله را حالی طلب
دید در زنجیر سر تا پای اوگل شده از اشک خونین جای او
برقع از چهره برافکند آن نگارشد زفان و عقل سودایی ز کار
در فروغ و فر او فرتوت گشتعقل او زایل شد و مبهوت گشت
سخت خاتون را خوش آمد درد اودرد کردش دل ز روی زرد او
خواست تا آنجا نشیند یک زمانلیک در زندان نبودش جای آن
عاقبت با خانه آمد اشک‌ریزخواند یک فراش را و گفت خیز
چون شب تاریک گردد آشکاردر جوالی آن فلانی را بیار
رفت فراش و نهادش در جوالبردش آخر پیش آن صاحب‌جمال
آن جوان چون دید روی دلنوازهوش ازو شد عقل زایل گشت باز
گشت از جان و خرد بیکار اوشد بتر آن بار از هر بار او
دید خاتون کاو ندارد آن کمالکآورد یک ذره تاب آن جمال
پس فرستادش به سوی مدرسهگفت تا کم گرددش این وسوسه
در میان اهل علم و قیل و قالبو که گیرد عقل او اندک کمال
عاقبت در مدرسه بیمار شدبند بندش کلبهٔ تیمار شد
سخت کوشان قضا از چپ و راسترمح کشتن بر دلش کردند راست
تنگ چشمانی ز درگاه آمدندخطش آوردند و جان خواه آمدند
چون به خاتون زو خبرداری رسیدچادری بر سر به دلداری رسید
حاجبش گفتا که هستم در حسابگفت آنجا حاجبه آید حجاب
مهددارش گفت مهد آرم به‌درگفت نه تا بوکه عهد آرم به‌سر
آن دگر گفتش که مرکب زین کنمگفت نه تا عشق را تمکین کنم
همچنان القصه شد تا مدرسهدید آن بیمار را در وسوسه
آن جهان را سایه افتاده بر اوسیل خونین دست بگشاده بر او
کرد بر بالین او خاتون مقامگفت گیر این نامه و برخوان تمام
چون جمالش دید شرالدوله بازگفت حالی بازگرد ای دلنواز
زانکه گر اینجا کنی یکدم قرارمرگ از جانم برآرد صد دمار
من ندارم طاقت دیدار توعاجزم از ضعف خود در کار تو
گفت چندین کرده بر خصمان گذرکی توان شد راضی آخر این قدر؟
عاشق بیچاره گفت ای دلبرمچون تو از شفقت نشستی بر سرم
پیشکش را از همه مال جهانمن ندارم هیچ الا نیم جان
گرچه نیست این پیشکش درخورد تومی‌کشم پیش تو جان از درد تو
این بگفت و جان شیرین داد خوشخاک بر وی مرغزاری باد خوش
چون چنین خاتون بدیدش دردناکگفت ای گشته ز ضعف خود هلاک
من به سه دست آمدم بر تو برونتو ز هر سه دست گشتی سرنگون
هیچ نامردی خود نشناختیتو بدین دل عشق من می‌باختی
با چنین مردی که بودت در بنهنقد تو بایست عشق صد تنه
چون به زندان آمدم پیش تو بازگشت بندت سخت‌تر کارت دراز
چون به خلوت‌گاه خویش آوردمتصد بلا گویی که پیش آوردمت
چون گرفتم بر سر بالینت جایمی‌نگنجیدی تو با من در سرای
چون نداری طاقت این درد نیزپس بگو با تو چه باید کرد نیز؟
چون نبودت عشق ما را حوصلهاز چه می‌کردی تو چندان مشغله‌؟
این بگفت و بازگشت از پیش اومرده مانده عاشق درویش او
دفن فرمود و کفن کردش تمامشبنمی شد سوی دریا والسلام
چون نداری هیچ مردی در مصافمی‌مزن چندین مبارز‌وار لاف
زانکه گر مردی ببینی ای سلیمهمچو حیزان در گریز آیی ز بیم