گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

پادشاهی در رهی میشد پگاهخاک بیزی میگذشت آنجایگاه
پس زفان بگشاده بود آن خاک بیزکای خدا بر فرق کردم خاک ریز
گر مرا بایست رفتن سوی کارتاکنون در کار بودم بی قرار
ور پگه بایست کردن عزم راهکار را برخاستم اینک پگاه
آنچه بر من بود آوردم بجایکار اکنون با تو افتاد ای خدای
شاه خوش شد از حدیث خاک بیزگفت گیر این بدره در غربال ریز
چون پگاهی کار را بشتافتیآنچه جستی بیشتر زان یافتی