گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

وقت غز خلقی بجان درماندههر کسی دستی ز جان افشانده
رخت میکردند پنهان هرکسیپیشوایان گم شده در هر پسی
رفت آن دیوانه بر بام بلندژندهٔ را در سر چوبی فکند
چوب گردانید گرد سر بسیمینیندیشید یک جو از کسی
گفت ای دیوانگی من بینوادارم از بر چنین روزی ترا
در چنان روزی که جان را بیم بودمرد بیدل خسرو اقلیم بود
تو نمیدانی که چون آهو ز سگراه زن بگریزد از عریان بتک
تا ترا نقدیست بند جان تستور نداری هیچ جمله آن تست
هرچه داری ترک کن یکبارگیتا برون آئی ازین بیچارگی