بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
رهبری بودست الحق رهنمایمیهمانی خواست یک روز از خدای
گفت در سرش خداوند جهانکایدت فردا پگه یک میهمان
روز دیگر مرد کار آغاز کردهرچه باید میهمان را ساز کرد
بعد از آن میکرد هر سوئی نگاهپیش درآمد سگی عاجز ز راه
مرد آن سگ را براند از پیش خوارهمچنان میبود دل در انتظار
تا مگر آن میهمان ظاهر شودهدیهٔ حق زودتر حاضر شود
کس نگشت البته از راه آشکارمیزوان در خواب شد از اضطرار
حق خطابش کرد کای حیران خویشچون فرستادم سگی را زان خویش
تا تو مهمان داریش کردیش دورتا گرسنه رفت از پیشت نفور
مرد چون بیدار شد سرگشته شددر میان اشک و خون آغشته شد
میدوید از هر سوئی و میشتافتعاقبت در گوشهٔ سگ را بیافت
پیش او رفت و بسی زاریش کردعذر خواست و عزم دلداریش کرد
سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راهمیهمان میخواهی از حق دیده خواه
اینکه از حق میهمان میبایدتدیده در خورتر از آن میبایدت
زانکه گر یک ذره دیدارت دهندصد هزاران ساله مقدارت دهند
گر نداری دیده از حق دیده خواهزانکه نتوانی شدن بی دیده راه