بخش ۱۰ - حكایت
آن یکی دیوانهٔ عالی مقامخضر او را گفت ای مرد تمام
رای آن داری که باشی یار منگفت با تو برنیاید کار من
زانکه خوردی آب حیوان چندگاهتا بماند جان تو تا دیرگاه
من برآنم تا بگویم ترک جانزانکه بی جانان ندارم برگ جان
چون تو اندر حفظ جانی ماندهایمن بنو هر روز جان افشاندهای
بهتر آن باشد که چون مرغان زدامدور میباشیم از هم والسلام