بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
بر سر منبر امامی رفته بودگرم گشته این سخن میگفته بود
کو خداوندیست بی چون و چراهرگزش بر دامن آن کبریا
از مذلت ذرهٔ ننشست گردنه نشیند نیز کو پاکست و فرد
بیدلی را این سخن آمد بگوشبانگ بر زد گفت ای جاهل خموش
زانکه خود گرد مذلت گر رواستدایماً بر دامن آن کبریاست
این همه خاکی نمیبینی مدامتا ابد گرد مذلت این تمام
دامن آن کبریا کرده بدستکرده چون گردی بران دامن نشست
آدمی را هست همچون حق یکینیست حق را همچو خویشی بیشکی
لاجرم مردم همه در کار اوستمنتظر بنشستهٔ دیدار اوست