بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
عاشقی میمرد چون دل زنده داشتلاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
سایلی گفتش که این خنده ز چیست؟خاصه در وقتی که میباید گریست؟
گفت با معشوق خود چون عاشقممیزنم یک دم که صبحی صادقم
صبح را خنده صواب آید صوابکاو درون سینه دارد آفتاب
گرچه من خورشید دارم در میانبر طبق ننهادهام چون آسمان
آفتابی هر که را در جان بوَدگر بخندد همچو صبح آسان بود
من که روزم آمد و شب در گذشتیارم آمد رب و یارب درگذشت
گر کنم شادی و گر خندم، رواستگر گشایم لب و گر بندم، رواست
چون شود خورشید عزّت آشکارهشت جنّت گردد آنجا ذرهوار
بیجهت چندانکه بینی پیش و پساز همه سویی یکی بینی و بس
جمله او بینی چو دایم جمله اوستنیست در هر دو جهان بیرون ز دوست