بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل
داشتی در راه ایاز سیمبرخانهٔ هر روز بگشادیش در
در درون خانه رفتی او پگاهپس از انجا آمدی نزدیک شاه
این سخن گفتند پیش شهریارشهریار آنجایگه شد بی قرار
خواست تا معلوم گرداند تمامتادر آن خانه چه دارد آن غلام
آمد و آن خانه رادر کرد بازپوستینی دید شاه سر فراز
حال آن حالی بپرسید از ایاسگفت ای خسرو از اینم خودشناس
روز اول چون گشاد این در مرابوده است این پوستین در بر مرا
روز اول کاین غلامت بنده بوددر برش این پوستین ژنده بود
باز چون امروز چندین قدر یافتنه زخود کزشاه عالی صدر یافت
چون به بینم پوستین خود پگاهبعد از آن آیم بخدمت پیش شاه
تا فراموشم نگردد کار خویشپای بیرون ننهم از مقدار خویش
کآنکه پای از حد خود بیرون نهدپای بر گیرد ز جان در خون نهد