بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
مار افسایی یکی حربه بدستکرده بد بر مار سوراخی نشست
هر زمان میساخت معجونی دگرهر نفس میخواند افسونی دگر
ناگهی عیسی برانجا درگذشتمار آمد پیش او در سر گذشت
گفت ای روح اللّه ای شمع انامهست سیصد سال عمر من تمام
مرد سی ساله مرا افسون کندتا زسوراخم مگر بیرون کند
رفت عیسی عاقبت زانجایگاهچون دگر باره فرود آمد براه
مرد را گفتا چه کردی کار راگفت اندر سله کردم مار را
شد سر آن سله عیسی برگرفتچون بدید او را سخن از سرگرفت
گفت ای مار از چه طاعت داشتیخاصه چندانی شجاعت داشتی
آن همه دعوی که کردی از نخستاز چه افتادی چنین در دام سست
گفت من نفریفتم ز افسون اومیتوانستم که ریزم خون او
لیک چون بسیار حق را نام بردنام حق خوش خوش مرا در دام برد
چون بنام حق شدم در دام اوصد چو جان من فدای نام او
وصل همچون آتشی جان سوزدتیاد باید تا جهان افروزدت