گنج

بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

ظالمان کردند مردی را اسیرریختند آبی برو چون زمهریر
میزدندش چوب و او میگفت زاردست من گیر ای خدای کامگار
شیخ مهنه میگذشت آنجایگاهخادمی گفتش که ای سلطان راه
گر از ایشانش شفاعت میکنیهمچنان دانم که طاعت میکنی
این شفاعت گفت چون آرم بجایکین زمان یاد آمد او را از خدای
هر کرا این لحظه آید یاد ازودل دریده سر بریده باد ازو
یاد آن بهتر که آرام آوردمار را چون مور در دام آورد