گنج

بخش ۵ - فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم

یک شبی در تاخت جبریل امینگفت ای محبوب رب العالمین
صد جهان جان منتظر بنشسته انددر گشاده دل بتو در بسته اند
هفت طارم را ز دیدارت حیاتتابرآئی زین رواق شش جهات
انبیا را دیدهها روشن کنیقدسیان را جانها گلشن کنی
این جهان و آن جهان درهم زنیپس علم در دزوهٔ عالم زنی
چون برفتی از جهان وز جان همیقربت جان و جهان یابی دمی
مصطفی را کین سخن در گوش شدجان چون دریای او پرجوش شد
از وثاق ام هانی ز اشتیاقدر کشید ام الکتابش بر براق
همچنان میزد عنان تا آسمانتا که بگذشت از زمان و از مکان
هردو عالم خواستارش آمدندبا طبقهای نثارش آمدند
او در آن معراج جانی ننگریستزانکه سر کار دانست او که چیست
بود سر تیز او چو سوزن لاجرمهمچو سوزن بود چشمش بر قدم
برنداشت او چشم چون سوزن ز پاییک سر سوزن نماند او هیچ جای
لاجرم یک سوزنش دشمن نماندهمچو عیسی بستهٔ سوزن نماند
تا نیابد سوزن این سررشته بازکی تواند رفت در راهی دراز
حق تعالی از کرم چندان نمودکان بکس در قرنها نتوان نمود
زان نمودش سر کل کائناتتا بداند خواجهٔ خورشید ذات
کین همه سرش چو مه بیرون زمیغکرد روشن نیست یعنی زو دریغ
لیک پیغامبر بدان میننگریستیعنی اوداند مرا مقصود چیست
دیده را دیدار و جان را داغ بسورنه بی اودیده را ما زاغ بس
اول آدم را که طفل پیرزادبرگرفت از خاک و لطفش شیر داد
بود آدم بی پدر بی مادریاو بپروردش زهی جان پروری
حلهٔ پوشیدش از عریان خویشچیست عریان یعنی از ایمان خویش
اولش اسما همه تعلیم دادوز مسمی آخرش تعظیم داد
بعد ازان در صدر شد تدریس رادرس ما اوحی بگفت ادریس را
در مصیبت نوح راتصدیق کردنوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد
روی از آنجا سوی ابراهیم دادصد سبق از خلتش تعلیم داد
در عقب یعقوب را درمانش داددرد دین را کلبهٔ احزانش داد
سوی یوسف رفت هم سیر فلکوز ملاحت کرد حسنش خوش نمک
سوی اسماعیل شد جانیش دادکشته بود از عشق قربانیش داد
کار موسی را بسی غورش نمودبرتر از صد طور صد طورش نمود
از نبی داود را صد راز گفتسر مکنون زبورش باز گفت
پس سلیمان را دران سلطان سریداد در شاهی فقر انگشتری
کرد ایوب نبی را نومحلملک کرمان با بهشتش زد بدل
رهبر یونس شد از ماهی بماهکردش از مه تا بماهی پادشاه
تشنهٔ او بود خضر پاک ذاتبر لبش زد قطرهٔ آب حیات
چون سر بریدهٔ یحیی بدیدبا حسین خویش در سلکش کشید
سوی عیسی آمد و مفتیش کرددر هدایت تا ابد مهدیش کرد
گرچه داد او کارها را صد نظامذرهٔ با او نبود او والسلام
عاقبت چون پشت بر افلاک کردعزم خلعت خانهٔ لولاک کرد
همچنان میرفت تا رفتن نماندمحمدت میگفت تا گفتن نماند
در کشش افتاد در هر جذبهٔقطع کردی صد چو عالم عقبهٔ
صد هزاران دم بزد آن جایگاهشد بهر دم صد هزاران ساله راه
چون دگر یارای راه و دم نماندجز یکی اندر یکی محرم نماند
کرسیش از نور بنهادند پیشبی نهایت پرده بگشادند پیش
هیبت و عزت چو بیحد اوفتادلرزهٔ در جان احمد اوفتاد
میم احمد محو شد پاک آن زمانتا احد ماندو شد احمد از میان
چون زفان را میکند این حال لالاز زبان لال باید گفت حال
از چنین جائی که جای جای نیستقسم ما جز وای وای وای نیست
چون زنم من زین مقام صعب لافمور چون در پشت گیرد کوه قاف
گرچه دارد مور چون کوهی کمراین دگر باشد بلاشک آن دگر
زان کمر چون نسبتی آمد پدیدعاشقان را رغبتی آمد پدید
عاقبت با خویش دادندش ز خویشهرچه گوئی بیش دادندش ز پیش
چون محمد با خود آمد خود نبودای عجب گوئی که او خود خود نبود
چون دو خواجه خواستندی در عربدوستی یکدگر کردن طلب
دو کمان بر هم فکندندی تمامیعنی خود این دو یکی شد بردوام
چون دو تن در اصل یک ذات آمدینام این عقد المساقات آمدی
ای عجب این عقد چون بسته شدیخون وفعل و قول پیوسته شدی
مال این یک مال آن یک آمدیحال این یک حال آن یک آمدی
در یکی با یک دوی برخاستیهم منی و هم توی برخاستی
همچنان آن شب سخن گوی الستبا نبی عقد مساقاتی ببست
دوکمان قاب قوسین ای عجبدر هم افکندند از صدق و طلب
چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوستقول وفعلش جمله قول و فعل اوست
دو کمان ابروش بنگر تو نخستتاشود آن قاب قوسینت درست
گر در این عالم کمان را زاغ بودآن کمان را زاغ از مازاغ بود
قاب قوسین از عدد آمد پدیدطاق ابروش از احد آمد پدید
جفت طاق او محقق اوفتادجفت با خود طاق با حق اوفتاد
قوس ابرو هر دوچون پیوسته شدطاق گشت و از دو بودن رسته شد
قاب قوسین آیت دل بستگیستکانچه دو ابرو بیک پیوستگیست
چون پیمبر بستهٔ این عقد شدجانش را توحید مطلق نقد شد
در رسید از حضرت عزت خطابشد همی هر ذرهٔ صد آفتاب
حق تعالی گفتش ای دلبند خلقگر بنام من بود سوگند خلق
من بتو سوگند خوردم اینت قدرپس لعمرک یاد کردم اینت صدر
زیر بنگر باز کن نرگس ز همتا چه میبینی تو در زیر قدم
مصطفی چون کرد فرمان را نگاهدید زیر خویش مشتی خاک راه
گفت چندانی که افتادت نظروانچه زیر پایت آمد سر بسر
خاک پای تست ای صدر انامجمله در کار تو کردم والسلام
گفت یا رب میکشد اینم همهزانکه مشتی خاک میبینم همه
این چه وزن آرد که خاک پای تستدوستی را بخشم این چه جای تست
مصطفی گفتا که در پیش خدایخواستم تا سجدهٔ آرم بجای
چون بسجده سر فرو بردم براهخویش را دیدم میان خوابگاه
چون دو عالم دید و صاحب راز گشتدید بستر گرم وقت باز گشت
بسترش چون سرد گشتی آن زمانکو برون بود از زمان و از مکان
ای برون هر دو عالم جای توهر دو عالم چیست خاک پای تو
آسمان یک حلقه از گیسوی تستخرقه پوش خانقاه کوی تست
آسمان شد ای گل سرخت عرقاز گل ده برگ رویت نه ورق
ای قیام فاستقم معراج توقم فانذر ای لعمرک تاج تو
آمدت اقره ز دل خوانندهٔوز الم نشرح بجان دانندهٔ
تو نهٔ طفل الف بی خواندنخط تست از لوح مولی خواندن
لاجرم امی مطلق آمدیصامت از خود ناطق از حق آمدی
هرکلامی کان تو گوئی از حقستزانکه جانت از نور جانان مشتقست
هر طعامی کان سوی حلقت رسیدآن ز حلق خالق خلقت رسید
گر نیابی تا ابدبوی طعامقوت یطعمنی و یسقینی تمام
ای زمین و آسمان خاک درتعرش و کرسی خوشه چین جوهرت
تا که یک جان دارم و تا زنده امبند بندت را بصد جان بنده ام
در زفانم جز ثنای تو مبادنقد جانم جز وفای تو مباد
نیستم من مرد وصف ذات تواینقدر هم هست از برکات تو
وصف عقلم گر مبارز آمدستعقل قاصر وصف عاجز آمدست
آنکه او وصف از خداداند شنیدوصف کس آنجا کجا داند رسید
من نمیگویم که حسان توامتا منم خاک سگی زان توام
گر نخواهی کرد سوی ما نظرتا ابدخواهیم گفت این المفر
امت خویشم شمر کین یک سخنمینمایم آنچه میخواهی بکن
زانکه نقلست این حکایت زان تواز ثقات ساکن دیوان تو