بخش ۴ - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم
آنچه فرض دین نسل آدمستنعت صدر وبدر هر دو عالمست
آفتاب عالم دین پرورانخواجهٔ فرمان ده پیغامبران
پیشوای انبیا و مرسلینمقتدای اولین و آخرین
صادق القول زمین و آسمانصد جهان در یک جهان پاک ازجهان
مرجع خلق و امام کائناتفعل او هم حجت و هم معجزات
گوهر دریای تقوی ذات اوتا ابدداعی حق دعوات او
پایمرد هر دو عالم آمدهدستگیر نسل آدم آمده
عقل کل جزوی ز عکس جان اوکل شده هر جزو از ایمان او
نوبت منشور او ادنی زدهلانبی بعدی این طغرازده
طفل راهش آدم پیر آمدهسوی شرعش از پی شیر آمده
جلوه کرده آفتاب روی اوآسمان صد سجده برده سوی او
نقطهٔ و نوباوهٔ کونین اوستقدوه و اعجوبهٔ ثقلین اوست
آنکه در صورت بمعنی عالمیستزافرینش آفرینش هر دمیست
هشت جنت جرعهٔ از جام اوهر دوعالم از دومیم نام او
نیست عالم را مگر یک میم قسمپس محمد را دومیم آمد ز اسم
لاجرم یک عالم از یک میم اوستوان دوم عالم ز دیگر نیم اوست
خواجهٔ اولاد عالم اوست بسشمع جمع هر دو عالم اوست بس
قطب اصل او بود پیدا و نهانسر از آن بر کرد از ناف جهان
او نبی السیف از آن بی حیف بودکو علی دین کحدالسیف بود
او نبی بود ازدرون واز برونقال نحن الاخرون السابقون
حجتش کنت نبیاً از درونستدعوتش مهر رسالت از برونست
مایه بخش هر دوعالم نور اوستبر جهان و جان مقدم نور اوست
پرتو هر دو جهان عکس دلششش درهفت آسمان یک منزلش
آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافتسوزن از نورش بشب در بازیافت
چیست والشمس آفتاب روی اوچیست واللیل آیت گیسوی او
نوش داروی همه دلها ازوستحل وعقد کل مشکلها ازوست
هرکجا شق شد زمین مشکلاتگشت طالع آفتاب کائنات
چون زمین راشق بود اول بدومشکل پوشیده گردد حل بدو
قطب عرش و فرشو کرسی اوست بسچون گذشت از حق چه پرسی اوست بس
بی صبا گل کی برآید از قبااو گل غیبست منصور از صبا
ز ابتدا تا انتها در کار بوداز قدم تا فرق در اسرار بود
ز ملینی باخدیجه زابتداشکلمینی یا حمیرا ز انتهاش
چون بیفزود او نبوت را جمالجان ماضی کرد از استقبال حال
کار جسمش دق عظمی بود بسجانش ازواشتد شوقی زد نفس
سینهٔ او را برای فتح بابطشت آورد آفتاب و کوثر آب
جان پاکش تا ابد ز آب حیاتدست شست از جمله کون وکاینات
تا که طشت از سینه او دور شدطشت چرخ از عکس او پرنور شد
تا که شد نعل براق او هلالهر سر ماهی شود نو از کمال
آفتاب از خوان او یک گرده بودگرچه از حد بیش گرمی کرده بود
بود کیوان هندو چوبک زنشزنگی شب از قمر طبلک زنش
زهره دایم خاک روبی بردرشمشتری اقضی القضاة لشکرش
هم ز کین مریخ دشمن سوز اوهم عطارد طفل نو آموز او
در بر لطفش که جان عالمیستآب حیوان قطره و کوثر نیست
در بر خلقش که خلق آنست و بسحله فردوس خلقانست و بس
در بر جودش متاع خشک و تریک جوآرد وزن اما خشک تر
در بر علمش بدست کبریاهم ملایک خوشه چین هم انبیا
در بر حلمش که کوه ساکنستدر زمین صد لرزهٔ ناایمنست
چون زغیب الغیب سر از سر بتافتنور را همرنگ خود کرد آنچه یافت
یوسف صدیق را بر روی زدخیمه خوبیش سو تا سوی زد
حلق داود از خوشی پرجوش کردخلق را از حلق او مدهوش کرد
بر کف موسی زد و پیدا نمودتا همه عالم ید بیضا نمود
سایه آنگه بر دم عیسی فکندشور ازو در جملهٔ دنیا فکند
چون محمد اصل پیشان اوفتادآن او کافتاد بر جان اوفتاد
از دو عالم لاجرم در پیش بودوین عجب تر جان او درویش بود
جان چو آن حق بد آن او نبودجز بدرویشی نشان او نبود
پادشاهی بود احمد از احدملک او الفقر فخری تا ابد
آفرینش را چو مقصود اوست بساو بود جاوید حق را دوست بس
در همه آفاق پیغامبر نبودتا یکی پیغامبرش هم بر نبود
لیک ختم جملهٔ پیغامبرانبود مستغنی نه همچون دیگران
تا بود چون مصطفی پیغامبریچون بود در سایه او دیگری
در فروع آفتاب خاوریچون کند آخر چراغی رهبری
نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیمزنده بودی پیروم بودی مقیم
عیسی مریم که شد بر آسمانپس روی او کند آخر زمان
هندو او شد مسیح نامدارزان مبشر نام کردش کردگار
بعد ازو پیغامبری امکان نداشتپیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت
یافت اندر عهد او ایمان کمالنیست برتر ازکمال الا زوال
چون بحد ممکن خویش آمد اولاجرم از انبیا پیش آمد او
بشنو از قرآن مشو بیهوده گمحجت الیوم اکملت لکم
هیچ امت این شرف هرگز نیافتهیچ پیغامبر دگر این عز نیافت
اختلاف امت آمد رحمتشخود چگویم ز اتفاق امتش