بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل
گفت شهزادی مگر پیش پدرخواند یک روزی غلامی را بدر
گفت برخیز ای غلام چست کارنیم جو زر تره خر پیش من آر
شاه گفت ای مدبر و ای هیچکستو خسیسی هیچ ناید از تو خس
شاه را کز نیم جو اندیشه استگو ترا تره فروشی پیشه است
زین قدر آنرا که آگاهی بودکی سزاوار شهنشاهی بود