گنج

بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل

بود روزی حلقهٔ پر اهل فضلهر کسی می‌کرد حرفی نیز نقل
تا سخن آمد به شعر و شاعریهر کسی می‌گفت حرفی سرسری
مدح و ذم شعر میگفتند بازشد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز
بو محمد ابن خازن پیش رفتدر کمال شعر بیش اندیش رفت
گفت هم موزون و هم زیباست شعردر حقیقت احسن الاشیاست شعر
زانکه بر هر چیز کامیزد دروغتا ابد آن چیز گردد بی فروغ
گفت نیکو را کند در حال زشتور بود نیکو نکوتر از بهشت
کذب اگر در شعر گردد آشکاردر جوار شعر گردد چون نگار
آنچه کذب از وی چنین زیبا شودمیسزد گر احسن الاشیا شود
آنچه زیبا میشود ازوی دروغصدق او را چون بود یارب فروغ
چون شنیدند این دلیل اهل هنرمتفق گشتند با او سر بسر
شعر را کردند بهتر چیز نامکی تواند بود ازین برتر مقام
شعر چون در عهد ما بد نام ماندپختگان رفتند و باقی خام ماند
لاجرم اکنون سخن بی قیمتستمدح منسوخست وقت حکمتست
دل ز منسوخ و ز ممدوحم گرفتظلمت ممدوح در روحم گرفت
تا ابد ممدوح من حکمت بس استدر سر جان من این همت بس است