گنج

مادری که بر خاک دختر می‌گریست

مادری بر خاک دختر می‌گریستراه بینی سوی آن زن بنگریست
گفت این زن برد از مردان سبقزانک چون ما نیست و می‌داند به حق
کز کدامین گم شده ماندست دوروز که افتادست زین سان نا صبور
فرخ او چون حال می‌داند که چیستداند او تا بر که می‌باید گریست
مشکل آمد قصهٔ این غم زدهروز و شب بنشسته‌ام ماتم زده
نه مرا معلوم تا در درد کاربر که می‌گریم چو باران زار زار
من نه آگاهم چنین گریان شدهکز که دور افتاده‌ام حیران شده
این زن از چون من هزاران گوی بردزانکه از گم گشتهٔ خود بوی برد
من نبردم بوی و این حسرت مراخون بریخت و کشت در حیرت مرا
در چنین منزل که شد دل ناپدیدبل که هم شد نیز منزل ناپدید
ریسمان عقل را سر گم شدستخانهٔ پندار را در گم شدست
هرکه او آنجا رسد سرگم کندچار حد خویش را در گم کند
گر کسی اینجا رهی دریافتیسر کل در یک نفس دریافتی