گنج

گفتار پیری مستغنی

گفت مردی مرد را از اهل رازپرده شد از عالم اسرار باز
هاتفی در حال گفت ای پیر زودهرچه می‌خواهی به خواه و گیر زود
پیر گفتا من بدیدم کانبیامبتلا بودند دایم در بلا
هر کجا رنج و بلایی بیش بودانبیا را آن همه در پیش بود
انبیا را چون بلا آمد نصیبکی رسد راحت بدین پیر غریب
من نه عزت خواهم و نه خوارییکاش در عجز خودم بگذاریی
چون نصیب مهتران در دست و رنجکهتران را کی تواند بود گنج
انبیا بودند سر غوغای کارمن ندارم تاب، دست از من بدار
هرچ گفتم از میان خود چه سودتا ترا کاری نیفتد زان چه سود
گرچه در بحر خطر افتاده‌ایهمچو کبکی بال و پرافتاده‌ای
از نهنگ و قعر اگر آگاهییکی سلوک این چنین ره خواهیی
اول از پندار مانی بی‌قرارچون درافتی جان کی آری با کنار