گنج

حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد

خواجه‌ای از خان و مان آواره شدوز فقاعی کودکی بی‌چاره شد
شد ز فرط عشق سودایی ازوگشت سر غوغای رسوایی ازو
هرچ او را بود اسباب و ضیاعمی‌فروخت و می‌خرید از وی فقاع
چون نماندش هیچ، بس درویش شدعشق آن بی‌دل یکی صد بیش شد
گرچه می‌دادند نان او را تمامگرسنه بودی و سیر از جان مدام
زانک چندانی که نانش می‌رسیدجمله می‌برد و فقاعی می‌خرید
دایما بنشسته بودی گرسنهتا خرد یک دم فقاعی صد تنه
سایلی گفتش که ای آشفته کارعشق چه بود سر این کن آشکار
گفت آن باشد که صد عالم متاعجمله بفروشی برای یک فقاع
تا چنین کاری نیفتد مرد رااو چه داند عشق را و درد را