گنج

سخن دیوانه‌ای دربارهٔ عالم

نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریستگفت این عالم بگویم من که چیست
حقه‌ای سر برنهاده، ما درومی‌پزیم از جهل خود سودا درو
چون سراین حقه برگیرد اجلهر که پر دارد بپرد تا ازل
وانک او بی پر بود، در صد بلادر میان حقه ماند مبتلا
مرغ همت را به معنی بال دهعقل را دل بخش و جان را حال ده
پیش از آن کز حقه برگیرند سرمرغ ره گرد و برآور بال و پر
یا نه، بال و پر بسوز و خویش همتا تو باشی از همه در پیش هم
دیگری گفتش که انصاف و وفاچون بود در حضرت آن پادشا
حق تعالی داد انصافم بسیبی‌وفایی هم نکردم با کسی
در کسی چون جمع آمد این صفترتبت او چون بود در معرفت
گفت انصافست سلطان نجاتهر که منصف شد برست از ترهات
از تو گر انصاف آید در وجودبه ز عمری در رکوع و در سجود
خود فتوت نیست در هر دو جهانبرتر از انصاف دادن در نهان
وانک او انصاف بدهد آشکاراز ریا کم خالی افتد، یاد دار
نستدند انصاف، مردان از کسیلیک خود می‌داده‌اند الحق بسی