گنج

گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا

دیده‌ور مردی به دریا شد فرودگفت: ای دریا! چرا داری کبود؟
جامهٔ ماتم چرا پوشیده‌ای؟نیست هیچ آتش، چرا جوشیده‌ای؟
داد دریا آن نکو دل را جوابکز فراق دوست دارم اضطراب
چون ز نامردی نیَم من مرد اوجامه، نیلی کرده‌ام از درد او
خشک‌لب بنشسته‌ام مدهوش منزآتش عشق، آب من شد جوش‌زن
گر بیابم قطره‌ای از کوثرشزندهٔ جاوید گردم بر درش
ورنه چون من صد هزاران خشک‌لبمی‌بمیرد در ره او روز و شب