حکایت بوتیمار
پس درآمد زود بوتیمار پیشگفت: ای مرغان من و تیمار خویش!
بر لب دریاست خوشتر جای مننشنود هرگز کسی آوای من
از کمآزاری من هرگز دمیکس نیازارد ز من در عالمی
بر لب دریا نشینم دردمنددائماً اندوهگین و مستمند
زآرزوی آب، دل، پر خون کنمچون دریغ آید، نجوشم، چون کنم
چون نیم من اهل دریا، ای عجببر لب دریا بمیرم خشکلب
گر چه دریا میزند صد گونه جوشمن نیارم کرد از او یک قطره نوش
گر ز دریا کم شود یک قطره آبزآتش غیرت دلم گردد کباب
چون منی را عشق دریا بس بوَددر سرم این شیوه سودا بس بوَد
جز غمِ دریا نخواهم این زمانتاب سیمرغم نباشد الامان
آنک او را قطرهٔ آبست اصلکی تواند یافت از سیمرغ وصل؟
هدهدش گفت: ای ز دریا بیخبر!هست دریا پر نهنگ و جانور
گاه تلخ است آبْ او را، گاه شورگاه آرام است او را، گاه زور
منقلب چیز است و ناپاینده همگه شونده، گاه بازآینده هم
بس بزرگان را که کَشتی کرد خردبس که در گرداب او افتاد و مرد
هرک چون غواص ره دارد در اواز غم جان دَم نگه دارد در او
ور زند در قعر دریا دَم کسیمرده از بن با سر افتد چون خسی
از چنین کس کاو وفاداری نداشتهیچ کس اومید دلداری نداشت
گر تو از دریا نیایی با کنارغرقه گرداند تو را پایانِ کار
میزند او خود ز شوق دوست جوشگاه در موج است و گاهی در خروش
او چو خود را مینیابد کام دلتو نیابی هم از او آرام دل
هست دریا چشمهای از کوی اوتو چرا قانع شدی بی روی او؟