بخش ۶۸ - تمثیل در عدل کسری و ثمرهٔ آن خصال، و ظلمآوری و نتیجهٔ آن، و حکایت شاهزادهٔ نیکو و از راه رفتن او به سخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن
بود سلطانی به صورت چون پریعکس رخسارش چو مهر خاوری
همچو اویی مادر گیتی نزادخاطر خلقان ز عدلش بود شاد
گرچه کودک بود شاه ملک جمبود ز آثار بزرگی محترم
خود بزرگان و اکابر صد هزاربهر دیدارش بعالم بیقرار
جملهٔ خلقان ز فیضش بهرهمندعارفان بوده ز زلفش درکمند
بود ابوالقاسم ورا اسم شریفبود اندر تازگی چون گل لطیف
چند گاهی بود او با عدل ودادپس بدست او وزیری اوفتاد
من بعصرش گوشهای خوش داشتمغیر حق را پیش خود نگذاشتم
منع شاهان از بدی کردی هموتاج شاهان را ربودی همچو گو
خلقی آسوده بعصرش همچو منظلم را پیشش نبوده خود سخن
من بعصر او حضوری داشتمتخم عصرش را بمظهر کاشتم
مظهرم در عصر او ختم الکتابرو کتاب آخرین دریاب یاب
زآنکه آخر معنی اوّل بوددر شریعت کامل و اکمل بود
در دم آخر بمظهر دم زنمو از ولای آل حیدر دم زنم
غیر این دم خود مرا نبود دمیریش و دردم را بود او مرهمی
ریشها دارم ز دشمن صد هزارلیک مرهم نیز دارم بیشمار
مرهم من حیدر و اولاد اوستلاجرم این ریش و زخم من نکوست
مظهرم باشد ترا امن و امانلیک پنهان دار او را از بدان
مظهرم دارد هزاران بحر درّرو تو جیب معرفت را کن تو پُر
مظهرم باشد نهفته از بدانبلکه او گردد زچشم بد نهان
از بدان در امن باشد مظهرمشیخ من بسیار خوانده جوهرم
هست مقصودم از این گفتن بتوتابدانی سرّ اسرارش نکو
روز و شب آن شاه را دنبال بودگفت او ترغیب جاه و مال بود
متّفق گشتند با او مردمانشاه هم برتافت از عدلش عنان
شه به ایشان داد حکم و داوریکار ایشان بود ظلم و کافری
شیخ خرقانی از آن آگاه شدخاطرش با درد و غم همراه شد
روز دیگر چون امیران آمدندپیش شیخ دین دلیران آمدند
بانگ بر زد گفت کای جمع کثیرعاقبت گردید در محنت اسیر
خود بترسید از خدا و قهر اوهست مردم خلق و عالم شهر او
عالم وآدم همه او آفریدآسمان را با زمین کرد او پدید
هرچه از هستیست جمله هست ازوستغیر این معنی همه رنگست و بوست
خود شما خواهید ملک وبندهاشخود بخاک و خون کنید افکندهاش
زو بترسید و جلال و قهر اوورنه آویزد شما را از گلو
قهر او ملک جهانی کشته استچرخ هم از هیبتش سرگشته است
هرکه با خلقان بظلم آمد برونعاقبت گردد ز قهرش سرنگون
ترک ظلم و جور و بیدادی کنیدوز عدالت فکر آزادی کنید
گر شما از ظلم میدارید امیدبیخ عمر خویشتن را میبرید
چون شنیدند این سخن از شیخ دینجمله ترک ظلم کردند از یقین
چند گاهی چون برآمد زین سخنباز نو کردند آن ظلم کهن
باز چون بشنید شیخ آن حال راگفت از کف میدهید اقبال را
گشت دولتشان نکو چون بَدبُدندهمچو مست خمرایشان بیخودند
خلق را از ظلم سرگردان کنیدخانهٔ خود را از آن ویران کنید
بازکردند آن نصیحت را قبوللیک میکردند دلها را ملول
شیخ چون دانست آن کار وهنرگفت با ایشان نمیگویم دگر
دان که اوّل ملکشان گردد خرابجمله را خواهد شدن دلها کباب
چون نگشتند از نصیحت رهنموندانکه خواهد گشت دولتشان نگون
خلق وملک و شاه سرگردان شوندعاقبت از ظلم و کین ویران شوند
چون شنیدند این وزیران آمدندباز پیش شیخ میران آمدند
شیخ با ایشان ازین معنی نگفتقهر حق را دم نزد ز ایشان نهفت
جمله گفتند ای امین و مقتدادر شریعت در طریقت پیشوا
رفته است این شاه ما از ره تمامپیش ما این ظلم نبود والسلام
پیش شه گفتند جمعی بر ملااندرین معنی نباشد جرم ما
شیخ چون بشنید آمد پیش شاهکرد آن شهزاده باغی را پناه
شیخ دین را راه پیش خود ندادشیخ گفتا یا الهی از تو داد
بشنوی تو نالههای مرد و زناز سر ظالم بقهرت پوست کن
بعد از آن آن شیخ از ملکش برفتقطب حق از ملک آن سرکش برفت
شه رعیّت را بصد تهمت بسوختخلق را از آتش محنت بسوخت
زر بسی بگرفت و بس لشگر کشیدسوی ملک دیگران خنجر کشید
او برفت و ملکت عالم گرفتمال مسکینان هم او بیغم گرفت
چون کمالی یافت در ظلم آن پسرگشت با او لشکرش زیر و زبر
بود درآن ملک سرداری حقیرکرد شاه و لشکرش را او اسیر
شاه را کشت و سرش را پوست کنداین عمل شاهان عالم راست پند
رفت شاه و لشکر و اهل و عیالماند اندر گردن شه آن وبال
گر نکردی ظلم ویران کی شدیعاقبت در نار سوزان کی شدی
گر شنودی او سخن سلطان شدیدر ممالک صاحب فرمان شدی
حق از او راضی بُدی و خلق همپیش شیخ دین نگشتی متّهم
چون سخن نشنید سر بر باد دادخود ترا این پند از من باد یاد
هرکه زو آید جفا بیند جفادرگذر از ظلم تا یابی صفا
پادشاه و میر و قاضی و بزرگهست قدر برّه ایشان را چو گرگ
مال مسکینان حلال خود کنندباعث نقص و وبال خود کنند
دان رعیّت برّه و ایشان چو گرگدین خود را هیچ کردندی چو ترک
دین ترکان ظلم باشد در جهانواقفند از این سخن کارآگهان
بعد از این آیند ترکان در جهانآید این عطّار از ایشان در فغان
بعد من بینند از ترکان عذابعالم از ترکان شود یکسر خراب
برندارد سلطنت شان در جهانعاقبت ویران شودشان خانمان
هرکه او عادل بود سلطان شودهمره عطّار جاویدان شود
هست سلطان آنکه سلطانی کندبا رعیّت حکم انسانی کند
هرکه او عادل بود سرور بودهمره او خواجهٔ قنبر بود
عدل باشد کار انسان ای پسرنی کزو باشد جهانی در ضرر
عدل کن ای تو غریب این جهانپیشتر ز آنکه برندت بینشان
عدل کن چون پنج روزت مهلت استگر کنی عدل آن کمال حکت است
عدل کن با شهسوار روح و تنتا شود ملک جهان او را وطن
عدل کن تا کفر بگریزد ز تومالک دوزخ بیاویزد ز تو
عدل کن باری مشو مغرور جاهتا شوی در هر دوعالم پادشاه
عدل کن مثل نبیّ المرسلینتا که باشی همنشین حور عین
عدل کن کین عدل تاج و ملک تستجای شاهان جهان در فلک تست
عدل کن تا تاج ماند بر سرتجام آزادی دهند از کوثرت
عدل کن تا شاه مصر جان شویهمچو یوسف باز باکنعان شوی
عدل کن تا تو سلیمانی کنیهمچو اسکندر تو سلطانی کنی
عدل کن تا کشتی نوحت دهندهمچو ابراهیم مفتوحت دهند
عدل کن تا مصطفی خم خواندتمرتضی در پیش خود بنشاندت
عدل کن تا من خلیفه دانمتعاقبت نیکو صحیفه دانمت
عدل کن تا عدل بینی از خدارو بعدل اولیا کن التجا
عدل کن گر ذوق داری حور عینایستاده خودبعدلت این زمین
عدل کن تا پاسبان دین شویشادگردی گر تو عدل آئین شوی
عدل کن تا بر جهان سروریورنه در ملک جهانی بی سری
عدل کن تا شاه ترکستان شویوالی ملک همه ایران شوی
عدل کن تا ملک آبادان شودروح پیغمبر ز تو شادان شود
عدل کن تا راه یابی پیش حقّرو بدان از مظهر من این سبق
عدل کن در عدل کام دل ستانتا دمد در جنّتت صد بوستان
هرکه عادل گشت پر انوار شدبر طریق خواجه عطّار شد
هرکه عادل گشت او مردانه شداو ز مذهبهای بد بیگانه شد
من ز عدل خواجهام عادل شدمدر علوم دین حق کامل شدم
من زعدل خواجهٔ خود بندهامشادی جان را بجانان زندهام
من غلام قنبر و فیروزیاممقبلم بخت و سعادت روزیام
در کتاب من خوش آمد کم بوداین کتابم در یقین محکم بود
دان خوش آمد گفتن از ترس و طمعمن نترسم وز طمع جویم ورع
این کتاب من بود گنج فتوحمیکند آگاهت از کشتی نوح
جهد کن تا مظهرم آری بکفواندر آن برخوان تو سرّ من عرف
مظهر من نور حیدر آمدههمچو خورشیدی منوّر آمده
مظهرم پنهان بود از چشم غیربعد من آید برون آخر بسیر
سیر او باشد بملک اولیارو تو او را میطلب در ملک ما
در زمان آخرین یابد ظهوربخشد او اهل معانی را حضور
جاه و ملک و مال را نبود مجالپیش درویشان دین با ذوق و حال
ذوق و حال ما درونها سوختهخرقهٔ مستان خود بردوخته
در درون جبّهاش الله بینخود باو منصور راهمراه بین
هرکه عادل گشت اومنصور شددین و دنیایش همه معمور شد
عدل باشد نور عاشق در وصالعدل باشد نزد نااهلان وبال
من بعقل خود شناسم عدل راتو بظلم و جهل کردی اقتدا
اقتدای من به حیّ لایناماقتدای تو بظلم و جور عام
شمعها بینم بعدل افروختهوز شعاعش جسم ظالم سوخته
هرکه دارد عدل ایمان زآن اوستپرتو خورشید در ایوان اوست
هرکه دارد عدل او محمود شددر دوعالم مقصد و مقصود شد
هر که دارد عدل او مرد خداستدایماً با یاد حقّ اندر دعاست
هر که دارد عدل جام هم اوستدر حقیقت عیسی مریم هم اوست
عیسی مریم بعادل همنشینمصطفا دارد باو همّت یقین
مرتضایش فتح و نصرت آمدهاولیایش مانع ظلمت شده
هرکه عادل گشت چون خورشید تافتاو بهشت عدن را بیشک بیافت
هرچه خواهی کن ترا کردم بحللیک عدلت کن بخطّ خود سجل
عدل پیش مصطفا و آل اوستدر معانی همچو روی او نکوست
عدل پیش مصطفی و آل اوستخوی عادل همچو روی او نکوست
همچو آل مصطفی تو عدل کنپیرو ایشان تو باشی بی سخن
رو تو فعل غیر را در خود مبینزآنکه هست این فعل شیطان لعین
بگذر از غیر و براه او خرامتا نگردی در جهان رسوا چو عام
عام باشد خود بشیطان همنشیناو ندارد در شریعت هیچ دین
خاص او خود علم دین آئین بودعلم آن دان کز برای دین بود
گر بدانی علم عطّار ای پسرکی ترا دیگر بود پروای سر
علم اسرار و معانیّ کلامپیش عطّار است جمله والسّلام
گر بدانی حالت عطّار راتو بدانی اصل و حال و کار را
گر طریق عدل را ورزی نکومصطفی آخر بگیرد دست تو
چون توئی عطّار مسکین را طبیبدست ما و دامن تو یا حبیب
خود طبیب درد بیماران توئیدردهم هست از تو و درمان توئی
خلق را ظالم ز دینت دور کردظلم ظالم خود مرا رنجور کرد
درد دارم من ز دست ظالمانچون از ایشان نیست دین اندر امان
درد دارم من ز ظلم بد بسیلیک گفتن می نیارم باکسی
بوذر غفّار چون در نار رفتنار پیش نور او گلزار رفت
هرکه او را ظلم نبود بوذر استاو بجان و دل محبّ حیدر است
رو چو سلمان خدمت شاهی بکنیا چو بوذر توشهٔ راهی بکن
اوست سلطانی که عادل نام اوستکوس سلطانی جان بر بام اوست
هر که دارد ظلم حق دان دشمنشطوق لعنت باشد اندر گردنش
من زعدلت طوق دارم صد هزارگردنم ز آن منّت اندر زیر بار
من گنه کارم خدا را عفو کنمکرما وجور ما را عفو کن
من گنه کارم ز ذکر و ورد خویششرمسارم من بسی از کرد خویش
من گرفتارم بجور روزگاریا الهی بنده را بیرون بیار
من گنه کارم در این دنیای دونکرده چون دنیا مرا خوار و زبون
من گنه کارم چو از کردار خودماندهام شرمنده از گفتار خود
من گنه کارم ز قید این جهانیا کریم از قید ما را وارهان
من گنه کارم ولی عفو آن تستجمله جان عارفان بریان تست
من گنه کارم به پیشت ای رحیمرحمتی بر جان عطّار ای کریم