گنج

بخش ۶۷ - در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفۀ مخترعان و توضیح دین هدی که طریقۀ آل مصطفی و مرتضی است

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۴۳ بیت
پند آزادیست ای آزاده مردتو برآراز غافلی خویش گرد
سالها غافل از این پند آمدیلاجرم چون دیو در بند آمدی
رو تو این پندای پسر در گوش گیربعد از این در خمِّ وحدت جوش گیر
هست این پند ز آیات کلاماز زبان مصطفی خیرالانام
هست این معنی به قرآن خود جلیگشت والی بر سر خلقان علی
از ولایت وز هدایت کان اوستانّما خوش آیتی در شأن اوست
معنی حقّ اوست یعنی در کلامختم این معنی باو شد والسّلام
حیدر کرّار محبوب خداستجملهٔ انس و ملک بر این گواست
مصطفی و مرتضی یک نوردانچشم بد از روی ایشان دور دان
غیر حیدر این مراتب کس نداشترو ببینش کودرون چشم ماست
گر نمی‌بینی ولایت نیستتدر طریق خود هدایت نیستت
شد ولایت همره و تو غافلیاز امام خویشتن بس جاهلی
هرکرا با او ولایت همره استاو ز حال هر دو عالم آگه است
هرکه او در خود ندیده شاه راعمر ضایع کرد و گم خود راه را
هرکه بشناسد امام خویش راکرد دایم در بهشت عدن جا
رو امام کلّ کل را توشناسجلوه گر کرده است اندر هر لباس
هر زمانی صورتی دارد عجیباز کمال حق نباشد این غریب
گاه آدم آمد او و گاه نوحگاه عیسی مجرّد گاه روح
اوست آن کو مظهرش گویند خلقمن عجایب دانمش در زیر دلق
دیدم او را من بعین خویشتنلاجرم چون بحر گشتم موج زن
مرده‌ای بودم بعالم همچو توزنده گشتم از دم عیسی او
هر که او زنده باو دان زنده شددر ره دین نبی فرخنده شد
رو تو او را بین و واصل شو در اوز آنکه غیر او نباشد راه رو
راه حق او راه خدا ای ناصبیروی او روی خدا ای خارجی
دست او خود دست حقّ دانم یقینگر نمی‌دانی برو قرآن ببین
کفر نبود این سخن در پیش منفوق ایدیهم بخوان بی خویشتن
خوانده‌ام من وصف او را در کلامگر نمیدانی تو علمت شد حرام
علم ازو و عقل ازو دان ای پسرعالمان را من کنم از وی خبر
علم آن او و عالم آن اوجنّ و انس و جمله در فرمان او
رو بنقدش بین تو عقل کلّ و بختز آنکه نسیه پیش عشق انداخت رخت
عشق و عقل و نسیه و نقدش ببینبعد از آن بر تخت انسانی نشین
هست انسان منبع آب کمالاو ندارد در دو عالم خود زوال
گر سخن گویم جهان برهم زنمترسم از منصور ناگه دم زنم
لیک شرع احمدم محکم بودخود طریق حیدرم همدم بود
فکر سر آنکس کند کوراسراستخلعت دنیا مر او را در بر است
از برای جاه سازد خانه‌هاخانهٔ مردم کند ویرانه‌ها
این چنین کس هست مردود ازلز آنکه باشد فکر و درک او دغل
من ندارم فکر و ذکر این جهانمحو او باشم چو عشّاق ای جوان
هرکه عاشق گشت او خود یار ماستدر معانی دیده و دیدار ماست
هرکه عاشق گشت او مقبول شداز برای یار خود مقتول شد
صد هزاران جان فدادر راه اوجان فدا عطّار را در شاه او
بندهٔ خاص خدا بوذر بودکو درون آتش و آذر بود
نور اوهمراه ابراهیم بودخود دل دشمن ازو در بیم بود
نور احمد باعلی واحد بودغیر نابینا مگر جاحد بود
شک میاور نور ایشان را ببینورنه باشی همچو شیطان لعین
بود ابراهیم چون از دوستانآتش آمد بهر آن شه بوستان
سجدهٔ جمله ملایک بهر اوستچونکه آدم قطره‌ای از نهر اوست
نور یزدان علم رحمان بوتراباو نرفته در جهان هرگز بخواب
دیگر آنکه حنطهٔ دنیای دوناو نخورده ای پسر برگو که چون
حق تعالی حکم کرد ای آدمیتو مخور گندم چو خواهی همدمی
گر خوری گندم ز من غافل شویدرجهان بیوفا جاهل شوی
شه بحکم حقّ نخورده حنطه‌ایاوست در معنی چو حیّ و زنده‌ای
رو تو بینش همچو حیّ در خویشتنزندگیّ تو باو شد در بدن
رو نمائی دل از ایمان اوستعلم ابراهیم و احمد زآن اوست
انبیا و اولیا بر خوان اوجملهٔ کرّوبیان مهمان او
او بود روح روان و جان مااو بود چون لعل اندر کان ما
لعل کانی روح انسانی بودحبّ او خود آب حیوانی بود
هر که یک جو حبّ اودر جان ندیدهست ملعون و مکدّر چون یزید
حال آن معلون شنیدی در جهانتا چه کرد اوبا امیرمؤمنان
نقد حیدر را بظاهر کشت اوبا لعینان سوی دوزخ کرد رو
شد نبیّ و مرتضی بیزار از اوجملهٔ کرّوبیان بیمار از او
حال این کس در قیامت چون بوددوزخ و عقبی از او پر خون بود
بعد از ایشان دوستان شه ببینتا چها کردند با مشتی لعین
خود مسیّب بود از خاصّان اوپور مالک بود همچون جان او
همرهش مختار نقد بوعبیداو گرفته جان ملعونان بصید
خون نقد مرتضی از دشمنانپس طلب کردند جمعی مؤمنان
تیغها بر فرق دشمن رانده‌اندکفر را در قوم مروان مانده‌اند
عاقبت بو مسلم صاحب تبرخارجی راکرد او زیر و زبر
کرد او جان را فدا در راه حقاحمد بر محبش بد هم سبق
این مهان خود تیغ بهر حق زدندکوس سلطانی خود مطلق زدند
این محبان نبی و حیدرنددر طریق شرع احمد انورند
روح ما با یاد ایشان هست شادرحمت حق بر روان جمله باد
خود همه نسل بنی امیّه رامنقطع کردند و رستند از بلا
هیفده تن خود خلافت کرده‌اندجمله دلها را جراحت کرده‌اند
از پی دنیا ز دین بگذشته‌انداز طریق احمدی برگشته‌اند
قصد فرزندان احمد داشتندتیغ را بر فرقشان بگماشتند
جملگی را تو ز دین بیرون شمارتا نگردی در جهنم استوار
بعد از ایشان خود بنی عباس شدحاکم ودین نبی را پاس شد
خانهٔ در شرع احمد ساختندچار در خود اندر او پرداختند
چار مذهب ناگهان برساختنددین و مذهب را برون انداختند
بوحنیفه گفت کین دین مهمل استپیش من دین نبی خود مجمل است
من دهم احیای دین مصطفیزآنکه علم دین ندارد خود فنا
شافعی گفتا که قول من حق استپیش من قول نبی خود مطلق است
احمد حنبل بگفتا قول منبهتر است از قول دیگر در سخن
قول من چون قول پاکان روشن استاین زبانی دان که بیرون از تن است
گفت مالک من بعلم شرع گویبرده‌ام هستم امام راستگوی
من بشرع مصطفی بشتافتمهمچو عیسی در رهش خریافتم
دین احمد چار کرسی ساختنددین و مذهب را در او پرداختند
جعفر صادق شد او کرسی نشینزآنکه داند علم حق را او یقین
جعفر صادق بکرسی برنشستزآنکه حق بر او در شرعش نبست
شرع احمدبین که صادق دیده استچار مذهب اندر او گردیده است
چارمذهب دان در او خود تو بیکتا نیفتی اندر این معنی بشک
کرد جعفر عاشقان را راه بیندر طریقت راه عاشق را گزین
علم عاشق جملهٔ عالم گرفترفت ودین عیسی مریم گرفت
دانکه دینت را بقلب اندوده‌اندقلب و ذکرت را بسی آلوده‌اند
دین قلابی نیاید هیچ کاررو ز روی انبیا تو شرم دار
دین احمد دین پاکان خداستخود بدین دیگران کفر و بلاست
ای تو هرجائی شده در دین خودمکر و حیله کردهٔ تلقین خود
رو تو شرع مصطفی را یک نگرورنه ایمان تو دارد صد خطر
هر که او را دیده‌ای احول بودکار او در دین حق مهمل بود
هرکه چون عطّار با ایمان بودرهنمای او شه مردان بود
رو تو شه را در وجود خویش بینتا شود همچون سلیمانت نگین
خاتم ملک سلیمان دین تستعلم شاه لو کشف تلقین تست
دین من حبّ نبیّ المرسلینمذهب من مذهب صادق ببین
غیر این مذهب دگر هاهست هیچصاحب فتوای ما خود هست گیج
صاحب فتویّ تو خود هیچ بودزآنکه او چون ریسما پرپیچ بود
پیچ و تاب آمد همه این دین اوزآنکه شد علم صور آئین او
تو زخود بگذر که تا یکتا شویدر معانیّ خدا بینا شوی
هرکه بینا شد بمعنی نور شدگاه مست یار و گه مخمور شد
هرکه بینا شد خدا را دید اوسورهٔ طاها ز حق بشنید او
سورهٔ طاها به اسرا جمع کنرو کلام ایزدی را سمع کن
هست دریاها ز علمش موج زنتو نداری قطره‌ای در بحر تن
چونکه ازدریا تو دوری کرده‌ایخویش را در دین چو موری کرده‌ای
مور تشنه لنگ و لوک و رانده‌ایاز لب دریای وحدت مانده‌ای
خشک گردد خود ز بی آبی درخترو وجودت سبز گردان همچو بخت
بخت من سبز و سعادتمند شدزآنکه اسرار ولیّ‌اش بند شد
گر همی خواهی که باشی زنده نامرو طلب از آب کوثر یک دوجام
تاشوی چون خضر زنده درجهانتو بمانی در معانی جاودان
دنیی وعقبیت در فرمان شودذات پاکت رحمت رحمان شود
همنشین روح باشی در ظهورهمنشین حور باشی در حضور
قطرهٔ تو لاف دریائی زندروح پاکت دم ز دنیائی زند
قطره چون با بحر شد پاک آید اوبلکه از افلاک چالاک آید او
قطرهٔ پاکان بپاکان شد قرینثبت این در مظهرم باشد یقین
جوهر و مظهر تو پیر خویش دانتا ببینی نور غیبی را عیان
صد هزاران عارف صاحب کمالخود ورا خوانند اندر وقت حال
میل ناحق کرده‌ای ای مدّعیدر همه دینها شدستی خارجی
دین به اسلام نبی باشد درستغیر عشق او ز جان ما نرست
عشق او سوز دل عشّاق شدبر همه خلق جهان رزّاق شد
من که از رزقش چشیدم ذرّه‌ایاز وجود من برآمد نعره‌ای
نعرهٔ من بین در این مظهر تماماز دل دریا برآمد جام جام
از دل مظهر هزاران چشمه خاستچشمه‌ای ازوی هزاران بحرهاست
هرکه مظهر را بداند سرور استرفعتش از مردمان بالاتر است
میل بالا هرکه دارد مرد ماستجنّت فردوس او را زیر پاست
میل بالا بهتر از پستی بودعاشقی خود رستن از هستی بود
بین که عیسی میل بالا کرده استاو چگونه بر فلک جا کرده است
همّت پستت کند پست ای پسرهمّت عالیت سازد همچو زر
رو تو چون شهباز پروازی بکنرو تو با معشوق خود نازی بکن
تا بکی همچون کشف بینی تو تخمعاقبت پوسیده گردی همچو تخم
تا بکی همچون کشف در تخم خویشمحو باشی و نیابی کام خویش
مال دنیا هست تخم و تو کشفچشم داری تو بر او بهر خلف
تو کشف باشی و دنیا تخم تووز دو عالم روی آورده باو
تو گذر از تخم و از خود نیز همتا نماند در وجودت رنج و غم
گشت شه باز آنکه او شهباز شدسوی اصل خویشتن او باز شد