گنج

بخش ۴۹ - تشویق نمودن مستعداد بولایت حضرت شاه مردان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۵ بیت
چون بدین مصطفی همره شویاز طریق مرتضی آگه شوی
هرچه گفتار کلام است و حدیثگوش کن مشنو سخن از هر خبیث
رو توبیعت کن باولاد رسولتا کند الله ایمانت قبول
هرچه فرمایند میکن تو بجانتو بجان کن آنچه گویندت عیان
خود ورای رأی ایشان راه نیستگر روی ره غیر آن جز چاه نیست
چاه چبود چاه خسران چاه ویلگفتمت حرفی ببینش چون سهیل
آن سهیلی کز یمن بر هر که تافتاز شعاعش بوی دید ور نگ یافت
بوی و رنگ از حبّ آل مصطفی استهر که دید او سرخ روی دو سراست
هرکرا چیزی بخاطر خوش بوددفتری سازد که ظاهر خوش بود
رو تو غیر از راستی چیزی مگوزآنکه باشد این بعالم خود نکو
هر که او دفتر بقلاّبی کشیدعاقبت خود را بخلاّبی کشید
ای برادر خط بقلاّبی بکشپیش قلّابان فکن این غلّ و غش
عالمی از دست خط گمره شدندجمع دیگر بر خطوط شه شدند
خطّ شه با خطّ احمد جمع کنبعد از آن چون نور ایمان شمع کن
هست قلّابی خلاف دین همهچیست چندین رسم و این آئیین همه
رسم و آئین را گذار و راست باشباش یک روی و مکن این راز فاش
راست قول مصطفی و مرتضی استغیر این هر کس که کرد او برنخاست
راه احمد راه حق دان بی‌گزافراه دوزخ دان ره اهل خلاف
خط کلام است و حدیث است و ورعنیست حاصل دیگران را جز جزع
هیچ میدانی که در عالم چه شداین همه بدعت بعالم از که شد
از کسی کو راه حق پوشید و رفتآستان دوزخ او بوسید و رفت
رو تو بی‌حکم خدا کاری مکنخویش را درضدّ چو مرداری مکن
هر که از دین نبی بیزار شداو نجس گردید چون مردار شد
هرکه او در راه دین تقصیر کردخویشتن را درجوانی پیر کرد
هرکه او آید بهمراهی ماجای او باشد بهشت باصفا
هر که با او یار شد او یار دیدکور شد آنکه ورا اغیار دید
هرچه در عالم بظاهر حاضر استتو یقین میدان که فانی آخر است
تو بظاهر نیک باش و نیک روتا بباطن تو شوی معنی شنو
رو مقام بیخودی راگوشه کنوآنگهی گفتار ما را توشه کن
غیر ایشان نیست هادی ای عزیزگر تو بینی ناکسی و بی تمیز
تو کناره گیر از شهر بدانرو بصحرا آر و خود را وارهان
هست صحرا و ادئی بس با حضوردیدهٔ اغیار از آنجا مانده دور
هست صحرا جای امن و باصفاهر که آمد رفت از اهل وفا
هست صحرا آنکه گل روید از اواهل معنی نکته‌ها گوید از او
غیر را آنجانباشد هیچ راهخار نبوددر میان آن گیاه
چون برون آیی تو از شهر بدناندر آن صحرا روی بی‌خویشتن
بوی حبّ مرتضی مستت کنددر بهشت عدن پابستت کند
خانه و شهر بدن ویران کنیهمچو گل جا در میان جان کنی
رو تو نیکو باش و هرجا باش باشزآنکه این معنی نباشد بی‌بلاش
رو بلای آسمانی را بخرتا که یابی از بلای او ثمر
گر بلا ازوی بود نیکو بودخود بلای تو همه از تو بود
هر بلا کز وی بیاید خوش بودبر سر تو خود بلای تو بود
رو مکن با اهل حق جنگ و نزاعگر کنی حشر تو باشد باسباع
حیف باشد خود که شیطان در جهانخود تووسواسی شوی با این و آن
رو تو از وسواس شیطان دور باشتا ببینی با نبی در یک قباش
گر بصورت دردومظهر جلوه کردمظهر ما در دو عالم هست فرد
هست بینا آنکه راه حق رودکور گردد آنکه اوبردق رود
رو بحجّت کار کن با شاه حقزآنکه اعمی را نباشد راه حق
راه حق از معصیت گردد خرابمن زجور تو دلی دارم کباب
ساختی یک خانه را هفتاد درسر بسر ازدین احمد بیخبر
باب یک دانم بگفت مصطفیمصطفا گفتا علیٌ بابها
خود برآ از باب او درعلم حقتا بری از جمله صدّیقان سبق
رو ازین در تو بشهر مصطفاتا ببینی جنّت و فردوس را
چونکه جنّت خواستی با حق گرورو تو فتّاح علیم از حق شنو
ز آنکه حق دانا ز سرّ خلق شددر درون جبّه و هر دلق شد
من درون جبّه دیدم شاه رااز درون یابم بسویش راه را
گر بدین و مذهبش تونگرویدر حقیقت مرتد و ملعون شوی
مذهب غیر از دلت بیرون دواندر دلت نهری ز ایمان کن روان
مذهب شه را بدان و راه جوتا که باشد علم شرع تو نکو
من براه اهل ملّت رفته‌امبر همه اطوار سنّت رفته‌ام
سنّت پیغمبر و ملّت یکیستراه حیدر را در این خود کی شکیست
هست مهر شاه مردانب ر دلمقرنها این بُد سرشته در گلم
تا که گفت آنشاه من با من سخنعیب من در این سخنها تو مکن
آنچه او گفته است من خود آن کنمغیر دینش را همه ویران کنم
تو زدین او بکن یک خانه‌ایواندر آنجا جای ده جانانه‌ای
مایهٔ تو گنج حبّ او بوددر دو عالم مایهٔ نیکو بود
گنج و مایهٔ حبّ او باشد تراچون نداری گنج گردی بینوا
خانهٔ تو خانهٔ شیطان بودپیش تو دیو لعین رحمان بود
جامده در خانه بغض و کینه راتیره از ظلمت مساز آئینه را
هرکه بر دین شه مردان برفتاز جهان میدان که با ایمان برفت
خانهٔ دل را ز غیرت پاک کنوآنگهی رو جان دشمن چاک کن
جان دشمن چاک کردم زین سخنزآنکه دشمن را نباشد بیخ و بن
من سخن ازدانش او گفته‌اموز عطایش درّ معنی سفته‌ام
ور نه از عطّار کی آید سخناین معانی را بدان و فهم کن
در درون خود آتش شوقش بوددر میان جان من ذوقش بود