گنج

بخش ۴ - در نعت اولاد مرتضی علیهم السلام که قرةالعین رسولند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۰۲ بیت
ای به دنیا جمله مقصود آمدهپرتوی از نور معبود آمده
ای ز انوار حقیقت نور تووی ز اسرار حقیقت پورتو
هر حقیقت را که گفته بایزیدآن معانی را زجعفر او شنید
ای ز تو هم آسمان و هم زمینرحمت حقّ نور ربّ العالمین
ای ز تو دو نور مشتق آمدههر دو عالم ز آن برونق آمده
این دو نور از نور حقّ پیدا شدهعالمی ز آن نورها شیدا شده
سالکان کار حقّ ایشان بدندمظهر انوار حقّ ایشان بدند
پیشوای خلقشان میدان یقینآنکه ایشانند شمع راه دین
از حسن میپرس سرّ اوّلینوز حسین از اولین و آخرین
زین دو مظهر ای پسر گر حاضریجوی سرّ باطنی و ظاهری
ای دو چشم مصطفی و مرتضیوی دو نور انبیاء و اولیا
در حقایق قرّةالعین رسولدر معارف زبدهٔنقد بتول
جبرئیل از جان و دلتان چاکر استجملهٔ کرّوبیان خاک در است
ز اوّل آدم یکایک ز انبیااز خدا در یوزه دارند این دعا
کای الها جرم ما برما مگیروز گناهان گذشته در پذیر
جرم ما را بخش بر آل علیتا شود آئینهٔ ما منجلی
تو چه میدانی که ایشان خود کیندرهبران آدمان خاکیند
آن یکی را زهر مقبول آمدهو آن دگر از تیغ مقتول آمده
آنکه کرد این جمله باشد لعنتیتا ابد در نار باشد محنتی
چون بظاهر این چنین هاکرده‌اندخویشتن را خود بدوزخ برده‌اند
لیک ایشان را چه نقصان از کمالنور حقّ را کی بود آخر زوال
ای تو نورذات یزدان آمدهای تو عین کلّ عرفان آمده
اوّل و آخر شما بودید عیانباطن و ظاهر شما بودید عیان
از شما یک نوردیگر شد پدیدزین عباد آن در دریای دید
اوست باب اولیا عین الیقیناوست اسرار معانی را معین
اوست در جانهای صدّیقان دیننور او بوده است خود در آن و این
اوست دانا در همه روی زمیناوست بینا بر همه اسرار دین
اوست عالم بر علوم اوّلیناوست ظاهر بر ظهور آخرین
او ز دانش برتر از کرّ و بیاناو ز بینش رفته چون رفتار جان
او بدیده حقّ عیان اندر جهاناو بحقّ دانا و بینا بی گمان
ای ز تو سرّ الهی آشکاروز محمد وز علی تو یادگار
باز نقد اوست سرّ اولیابوده نام او محمد زاتقیا
نام اونام محمد آمدهخلق او چون خلق احمد آمده
باقر و صادق دو گوهر بوده‌اندکه علوم حیدری بربوده‌اند
جفر حیدر را عمل می‌کرده‌اندپی با سرار لدنی برده‌اند
راه در طور شریعت برده‌اندآنچه حق گفته است ایشان کرده‌اند
گر تو اندر راه ایشان مرده‌ایاز ملک گوی معانی برده‌ای
از خدا درجان ایشان راه بودزین سخن دانای حقّ آگاه بود
هر که او از دیدشان آگاه نیستگمره است او بریقین در راه نیست
همچو کوران چند تو بی‌ره رویهمچو غولان چند تو گمره شوی
راه حق راه علی دان ای پسراین بود ره گر بدانی سر بسر
جعفر صادق امام خاص و عامچون ندانستی چه گویم والسلام
او جمیع اولیاء را راهبراز معارف گفته او بی‌حدّ ومر
ای چو عطارت هزاران خوشه چینکشتزار معنیت رادر یقین
ای چو عطّارت هزاران بنده بیشدشمنانت را رسد بر سینه ریش
ای ز تو روشن شده اسرار دیندشمنان باشند با ما گو بکین
لیک از مظهر سخنها گویمتدر عجایبهای عرفان جویمت
زین سخن حاسد اگر دلگیر شدهمچو خرّ لاغر ما پیر شد
روی دشمن در دو دنیا شد سیاهز آنکه او رانیست در دل حبّ شاه
جام اسرار معانی نوش کنهمچو اصحاب حسینی جوش کن
یک سخن در گوش منصور او بگفتهستی منصور را چون گرد رفت
گفت منصور این سخن را پایدارگشت منصور و بشد تا پای دار
هر که او اسرار حقّ را فاش کرددر جهان بیخودی او گشت فرد
ای تو خاص کبریای ذوالجلالوز تو روشن گشته خود نور کمال
هست فرزند تو ماه آسمانموسی کاظم امام راستان
رهبر راه طریقت بود اودر حقیقت جملگی مقصود او
شهسوار دین پیغمبر بُد اودر حقیقت هادی و رهبر بُد او
ای تو باب مظهر و سرّ کلامهم بتو گفته است حقّ خود را سلام
ای تو راه و رهبر و ره بین شدهخویشتن را پیشوای دین شده
راه تو راه محمد بیشکیاز علی نور تو آمد بیشکی
هرکه راه تو نرفت او عور بودکور رفت و کور دید و کور بود
پس علی موسی الرضا هست او سلیمملک عالم زوست جنات النعیم
کرد مأمون سعی و آوردش بریوخود برآورد از محبّانش غریو
آمد او اندر چنین ملکی عجیبهست در ملک خراسان او غریب
تاکندوالی ملک خود وراز آنکه حقّ اوست جمله ملکها
ملک چبود جمله عالم ز آن اوستاوّلین و آخرین دیوان اوست
طوف او مانند حج مطلق استحج اکبر دان که گفت او حق است
هست امام جن و انس و وحش و طیراین سخن باور ندارد مرد غیر
غیر خود مردود دلها آمده استتاابد در عین ذلها آمده است
یا علی عطّار را اسرار گواز زبان خود ورا انوار گو
تا شود روشن دل و اسرار داننعرهٔ مستان برآرددر جهان
وصف تو هم از زبان تو کندگفت تو هم با کسان تو کند
ای تو اسرافیل در صور آمدههمچو عزرائیل منصور آمده
ای تو چون جبریل امین مؤمنانهمچو میکائیل صاحب سرّجان
ای تو خود نور الهی آمدهواقف سرّ کماهی آمده
هم تقیّ و هم نقی دان نور ذاتذات ایشان جامع آمد بر صفات
گر تو حقّ خواهی از ایشان می‌طلبتا بیابی راه حقّ را بی تعب
راه شرع مصطفی اینان روندنه چو تو دنبال بی دینان روند
راهزن بسیار داری ای پسرخویشتن را تو نگهدار از خطر
الحذر زنهار از ایشان الحذرتا نمانی سالها اندر سقر
بوالحسن دان عسکری را در جهانبوالحکم دان مهر او در جان جان
مهر او بر جان مؤمن هست پاکمی‌برم من مهر ایشان را بخاک
ای بمحشر تو شفاعت خواه منقرّةالعین رسول و شاه من
ای ز تو روشن جهان نور و علمهم ولایت داری و هم کان حلم
صد هزاران اولیاء رو برزمیناز خدا خواهند مهدی را یقین
یا الهی مهدیی از غیب آرتا جهان عدل گردد آشکار
مهدی و هادی و تاج انبیاءبهترین خلق و برج اولیا
ای ولای تو معین آمدهبر دل و بر جان روشن آمده
ای تو ختم اولیا اندر جهاندر همه جانها نهان چون جان جان
ای تو هم پیدا و پنهان آمدهبنده عطّارت ثنا خوان آمده
آنچه من دیدم همه دید تو بودوآنچه من کردم ز تقلید تو بود
ای بهر قرنی تو پیدا آمدهدر میان جان مصّفا آمده
عاشقان را عشق تو کرده است مستعارفان را جام عرفان ده بدست
ای تو هم معشوق و هم عشق الستعشق تو برده است خود ما را ز دست
دست ما ودامن تو ای امیراین فقیر مبتلا رادستگیر
من پناه خود بتو آورده‌امحب تو با شیر مادر خورده‌ام
هر که او شرک آورد در دین تومست گردد عاقبت از کین تو
هر کرا حبّ تو باشد پیشواخلق را باشد یقین او رهنما
حبّ تو میراث باشد بنده راچون ننازم طالع فرخنده را
بازآیم با سر احوال خویشتا کنم خود شرح قیل و قال خویش
این کتابم از غرایب آمده استمظهر سرّ عجایب آمده است
گفتم از سرّ عجایبهای خویشساختم مرهم پی دلهای ریش