بخش ۱۳ - در نکوهش مفتی میفرماید
من بگویم حالت قاضی تمامزانکه رشوت گیرد او از خلق عام
او همی بیند که دارد نام وننگدر شود در نار دوزخ بیدرنگ
رشوت بسیار و زرهای یتیمدر نهانی گیرد او از روی بیم
پس یتیم بیکسی پیدا کندمال او در دفتر خود جاکند
قاضیی را یک ملازم بود فردضبط کردی مال ایتام از نبرد
کرد پیدا او یتیمی بی سخنقاضیش گفتا که مالش ضبط کن
شش هزاری داشت نقره آن یتیمگفت حق داده مرا خوان نعیم
پس گرفت آن زر بسوی خانه کردوز یتیم بی پدر بیگانه کرد
برگرفت او یک هزار از بهر خودپنج دیگر را بقاضی کرد رد
بیتکلّف بهر خود قاضی گرفتوین حکایت را ز مردم می نهفت
گفت قاضی تو چه کردی وجه راگفت کردم خرج او بی ماجرا
کرد قاضی یک هزاری قرض از اوگفت دیگر را نگه دار ای نکو
چون برآمد چند روزی زین سخنگفت با قاضی که با ما رحم کن
وجه آن مسکین یتیم مستمندبرد دزد و اوفتادش در کمند
جمله را دزدان بدزدیدند و رفتجان از این آتش بوددر تاب و تفت
گفت رو چون برتو این دعوی کنندبا تو این دعویّ بیمعنی کنند
گوی زر را دزد از من برده استخاطر من زین سبب افسرده است
من بحفظ آن بکردم جهد نیکجمله را محکم نهادم زیر ریگ
من زرت را چون امینی بودهامکی بدان من دست خود آلودهام
هیچ بر تو مینیاید مرد باشوز غم واندوه عالم فرد باش
چون یتیم آن زر طلب کرد از امینپیش قاضی رفت نالان و غمین
ماجری گفتند با قاضی بهمکرد قاضی ناتوان را متّهم
گفت قاضی با یتیم ای بوالعجیباین چنین در شرع ما نبود غریب
اویکی مرد امین عادل استسالها در محکمه دارد نشست
زو خیانت کی روا باشد روابر تو باشد زین حکایت حدّ روا
دیگر آنکه هیچ میناید بشرعبرامین تو برای اصل و فرع
چون یتیم از قاضی اعظم شنیداین سخن را گفت از شرع این بعید
کار قاضی این و کار مفتی آنکار ملاّی مدرّس را بمان
راه شرع اینست کایشان میرونداین همه دنبال شیطان میروند
راه راه مصطفی و آل اوستچون بدانستی برو کاین ره نکوست
من بتو صد بار گفتم صد هزاردست از دامان حیدر بر مدار
راه حیدر رو که اندر راه اونور حق بد از دل آگاه او
راه راه اوست دیگر راه نیستگر روی جای دگر جز چاه نیست
خویش را مفکن تو اندر چاه تنجهد کن تا تو برون آئی چو من
این همه درها که این عطّار سفتدر درون گوش او کرّار گفت
گفت بشنو گیر درگوش این همهتا شود روشن شب تو زین همه
ز آنکه شب تاریک و ظلمانی بوددر درونش آب حیوانی بود
من بسی شبها بکنجی بودهامراه عرفان را بسی فرسودهام
گنج جانست و جواهر معرفتمن از اینها میکنم باتو صفت
ای تو مغرور جهان و مال خودرحم میناید ترا بر حال خود
گر هزاران سال تو زحمت بریمال دنیا را همه جمع آوری
عاقبت بگذاری و بیرون رویخود یقین میدان که تو ملعون روی
هست دنیا پر ز آتش بهر کساوفتاده اندرو چون خار و خس
ای گرفتار عیال و زن شدههمچو حیوان در پی خوردن شده
باتو کردم بارها این ماجراتا به کی تو پروری این نفس را
رو تو از دنیای دون بگذر چو منگر تو انسانی گذر زین انجمن
ای تودر بازار دنیا بس خرابمی نداری هیچ در عقبی ثواب
بهر یک نان بیسر و سامان شدهدر میان مردمان حیران شده
گر تو صد اشتر پر از دیبا کنیوین جهان را جمله پرغوغا کنی
سقف و ایوان سازی و سلطان شویتاجدار ملک هندستان شوی
ور چو اسکندر شوی با تاج و تختیا فریدونی شوی با حظّ و بخت
عاقبت راه فنا گیری به پیشمی عدم بینی همه اعضای خویش
بعد از آن در خاک پنهانت کنندپس عزیزان ختم قرآنت کنند
این چنین ها بین و فکر خویش کنزاد راهت مظهر درویش کن
رو تو درویشی گزین و پاک باشدر میان عاشقان چالاک باش
رو تو با حق باس و راز حق شنوتا بیابی سرّ عرفان نو بنو
تو نیابی بی ولی راه خداگر هزاران سال باشی رهنما
بی دلیلی راه گم گردد تراخوش دلیلی هست شاه اولیا
راه او راه محمّد دان و باشراه احمد دان ره یزدان و باش
همچو عطّار اندر این ره زن قدمگر همی خواهی که یابی سرّ جم
رو تو گردی باش اندر پای اوتادری یابی تو از دریای او
گر بمعنیّم رسی انسان شویورنه میرو تا که چون حیوان شوی
من به صنعت سحر دارم در سخنمن هم از حق دارم این سرّکهن
من ز دریاها جواهر آرمتوندر او سرّها بظاهر آرمت
اهل دل آگه شوند از رمز منعارفان کردند فهم این سخن
فهم من در جان عاشق نور شدزین سخن دانای مامستور شد
هر که او مستور شد در راه عشقهست او از جان و دل آگاه عشق
عشق سرگردان او در کلّ حالحال او معشوق داند چون زلال
هر که او همرنگ یار خویش بوداز جهان گوی معانی را ربود
ای تو در راه خدا یکرنگ نهوز درون و وز برون جز رنگ نه
زنگ دل را برتراش و پاک شوو آنگهی در راه حق چون خاک شو
هر که چون دانه بیفتد سرکشدخم معنی را به یک دم درکشد
سرفرازی حقّ درویشان بودآه و سوز و درد هم ز ایشان بود
گر تو میخواهی که یابی دولتیوارهی بی شبهه از هر ذلّتی
رو طریق و راه درویشان بگیرهمچو ایشان باش و با ایشان بگیر
هست شرع احمدی راه درستهر که جز این راه رفت او رنج جست
هر که در الطاف سرمد باشد اوپیرو شرع محمد باشد او
گر تو یک دم همنشین جان شویهمچو ناصر سرور ایمان شوی
ناصر خسرو بحق چون راه یافتهمچو منصور او نظر در شاه یافت
تو یقین میدان که شه بیراه نیستگر روی راه دگر شه راه نیست