بخش ۱۱ - مقولۀ پیر درباره شیخ
گفت پیر ره که او بیخود شدهدر ره عرفان حق راشد شده
نقطهٔ سرّ قلم با لوح گویبعد از آن نقش صور از لوح شوی
گفتمش چون علم حق آمد درونغیر حق را ازدلم کردم برون
عشق با هستی من شد رهنمونجهد کن از هستی خود رو برون
من بکلّی خویش را کردم تباهچون بدیدم مظهر ذات الاه
یک چله در پیش آن سلطان بدمدر کمال سرّ او حیران شدم
آنچه گفت او گوش کردم من تمامبر جمال شاه او کردم سلام
آنگهی از وی اجازت خواستمجان خود از فیض او آراستم
جملگی هستیّ خود کردم تباهتا رسیدم من بدرگاه اله
هر که او رادید جمله حق بدیدبیشکی او درمقام حق رسید
هر که اورا حق بداند حق شودبیشکی او خود حق مطلق شود
همچو منصور از اناالحق دم زندجمله عالم را هم او برهم زند
کفر و ایمان را گذار و حق شناستا نگردی در ره دین ناسپاس
هر که او از دین احمد روی تافتاو بچاه ویل شیطان راه یافت
رو ز احمد پرس سرّ مرتضیحق بقرآن گفته با او هل اتی
تو چه دانی سرّ این دریای دیناو یدالله است درعین الیقین