گنج

بخش ۷۱ - در خاتمت کتاب گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۱۰ بیت
الا ای شاهباز ساعد شاهکلاهت چیست، از ماهیست تا ماه
تو بازی و کلاه تو چنانستکه ترکش نیم ترک آسمانست
اگر از سر براندازی کلاهتنیاید هیچ چیزی بند راهت
کنون از هرچه می‌دانی برون آیچو با هیچ آمدی آنگه درون آی
اگر با هیچ آیی ای همه چیزتو باشی همچو من هیچ و همه نیز
زهی عطّار کز مشک معانیاگر صد نافه بگشایی توانی
زبان در فشان تو مریزادبجز دُر از زبان تو مریزاد
سخن را سایه بر عرش مجیدستکه چون خورشید روشن آفریدست
سخن بالای این امکان نداردکسی منکر شود کو جان ندارد
کتاب من تماشاگاه جانستنمودار جهان جاودانست
تماشای خرد گشت این معانیتماشا کن بر آب زندگانی
خوشی نظّارهٔ این داستان کنتماشای گل این بوستان کن
سخن گویان سخن بسیار گفتندولی نه شیوهٔ عطّار گفتند
جهان چون من سخن گویی ندیدستکه در شعردگر بویی ندیدست
ازان در شعر من اسرار یابندکه بوی از کلبهٔ عطّار یابند
چو عطّارم جهان پرمشک کردمز شعر تر نمد زین خشک کردم
ز دست روح جام جم چشیدمزهر نوعی سخن درهم کشیدم
زهر در گفتم و بسیارگفتمچو زیر چنگ شعری زار گفتم
بمعنی شعر من شعری و ماهستخطش چون برقعی شعر سیاهست
کسی کز روی ظاهر شعر بیندز بحر شعر من کی قعر بیند
برون گیر از سخن راز کهن رازبور پارسی خوان این سخن را
اگر آهسته فکر این کنی توبجان هر بیت را تحسین کنی تو
ببین تا ساحری به زین توان کردبانصافی مرا تحسین توان کرد
کسی کو چون منی را عیب جویستهمین گوید که او بسیار گویست
ولکین چون بسی دارم معانیبسی گویم تو مشنو میتوانی
گهر آخر بدیدن نیز ارزدچنین گفتن شنیدن نیز ارزد
برو برخوان و چون خواندی دعا کنزمانی عیب این مسکین رها کن
جهان پر عیب و خلقی عیب جویستکه بی عیبی، خدای غیب گویست
چو من گفتم تو برخوانش تمامتمراست این یادگاری تا قیامت
فسانه گرچه رازی معتبر بودولی مقصود من چیزی دگر بود
نمیدارم طمع مدح و ثناییولیکن چشم میدارم دعایی
تو ای دل چند گویی چند جوشیترا آمد کنون وقت خموشی
جفاهایی که دیدی از فلک توبیک ره جمع گردان یک بیک تو
همه بر کاغذی بنویس سربازوزان پس کاغذت در آب انداز
نداری توخطی بر زندگانیکه میباید که جاویدان بمانی
تو چون هرگز نبودی بعد ازین هماگر هرگز نباشی نیست زین غم
برون از حد درین وادی پرچاهفرو رفتند و کس برنامد از راه
رهی دورست و منزل ناپدیدارخرد گم کرده ره دل ناپدیدار
مرا باری دل از هیبت دو نیمستکه میدانم که این کاری عظیمست
بسی سر رشتهٔ این کار جستمبسی سر نقطهٔ پرگار جستم
مرا نگشاد حیرت این گره بازندیدم شه ره و ماندم زره باز
کنون چون من نه دل دیدم نه دلدارمرا کار آمد از ناآمد کار
درین عالم که روی آوردهام مندو عالم بادوموی آوردهام من
چو گردد روز مرگم دم گسستهشود آن هر دو موی از هم گسسته
من آن خواهم ز عشق بی نشانیکه نامم محو گردد جاودانی
اگر نام من از دیوان بر آیدکجا تن در دهم گر جان برآید
تنم گم گشت چون جان بود غالبشدم مغلوب چون آن بود غالب
ازین ویرانه بیرون میروم مننمیدانم که تا چون میروم من
چومردن بود این زادن چرا بودچو رفتن بود استادن چرا بود
چراجان با جسدانباز میگشتچو بر حسرت بآنجا باز میگشت
کسی کو مرغ دام آب و گل شدبران کس سرنگونساری سجل شد
جهانی خلق بین ناشاد ماندههمه از خویش در فریاد مانده
گر آسانی طلب کردیم مادامبدشواری بسر بردیم ناکام
بزیر سایه سر داریم جملهکه سر سوی فنا آریم جمله
دلا چندین مدم چون کار افتادکه همچون سر ترا بسیار افتاد
برو کنجی گزین و ره بدر بربمجهولی فرو شو ره بسر بر
کسانی کافت شهوت بدیدندبزر مجهولی خود را خریدند
کسی دارد بعالم کار و باریکه در عالم ندارد هیچ کاری
فراغت جوی تا باشی دمی خوشکه تا آسان گذاری عالمی خوش
چو ضد در ضد ببینی تو در آغازبدانی قدر جسم خویشتن باز
ز عالم گر کسی فارغ بود نیکازو مشغول تر باشد بحق لیک
کسی داند درین ره قدر دیدهکه نابینا بود کنجی گزیده
چو میبینی کزین طاس نگونساربلا میبارد از صد گونه هموار
اگر در عافیت ای مور در طاسبشب آری تو قدر روز بشناس
خداوندا بلای چرخ گردانازین سرگشتهٔ گردان بگردان
خداوندا بسی بیهوده گفتمفراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جرم عاصی صد جهانستولی یک ذرّه فضلت بیش از آنست
چو مار ا نیست جز تقصیر طاعتچه وزن آریم مشتی کم بضاعت
چو از ما اوفتاد این کار ما راخداوندا بما مگذار ما را
دریغ بیکسان خویشتن بیننیاز مفلسان ممتحن بین
گرانباریم ما را رایگان بخشزیانکاری بی سرمایگان بخش
اگر ما را بخواهی کرد نومیدکرم پس با که خواهی کرد جاوید
رحیمی، خلق را معصوم گردانز لطف خویش نامحروم گردان
خدایا گر بصورت آدمیایمنه ایم آگاه مشتی اعجمی ایم
چو ما هستیم مشتی نو مسلمانبراوردیم انگشتی در ایمان
ز مشتی خاک انگشتی تمامستمنه انگشت بر دیگر که خامست
کسی کو غایب از تو یکزمانستدر آن دم کافرست اما نهانست
اگر خود غایبی پیوسته باشددر اسلام بر وی بسته باشد
حضوری بخش ای پروردگارمکه من غایب شدن طاقت ندارم
مرا از خلق برهانی توانیچو کارم با تو افتد آن تو دانی
خدایا میروم تو رهبرم باشحقیقت بخش جان غمخورم باش
چو گفتم مدتی افسانهٔ توبمردم با دلی دیوانهٔ تو
اگر طفلم مرا این بس بلاغتکه دادیم از همه عالم فراغت
مرا گر بود انسی در زمانهبمادر بود و او رفت از میانه
اگرچه رابعه صد تهمتن بودولیک او ثانی آن شیر زن بود
چنان پشتی قوی بود آن ضعیفهکه پشت شرع را روی خلیفه
اگرچه عنکبوتی ناتوان بودولکین بر سر من پیلبان بود
نه چندانست بر جانم غم اوکه بتوان کرد هرگز ماتم او
بیا تا آه ازین غم برنیارمغمش در دل کشم دم برنیارم
چو محرم نیست این غم با که گویممرا او بود محرم با که گویم
گر او را ندهد اینجا آمدن دستمرا عمری نماند، آنجا شدن هست
اگر با او رسم با او بگویمغمی کز مرگ او آمد برویم
نبود او زن که مرد معنوی بودسحرگاهان دعای او قوی بود
عجب آه سحرگاهیش بودیز هر آهی بحق راهیش بودی
چو سالی بیست هست اکنون زیادتکه نه چادر نه موزه بود عادت
ز دنیا فارغ و دولت گزیدهگرفته گوشه و عزلت گزیده
بتو آورده روی ای رهنمایشبسی زد حلقه بر در درگشایش
تو میدانی که در درد تو چون بودکه رویش هر سحرپر اشک خون بود
بسی در گریه و در بیقراریشبانروزی ترا خوانده بزاری
بپشتی تو عمری کار کردهز شوقت روی در دیوار کرده
تو بودی از دو عالم ناگزیرشبفضلت دست گیر ای دستگیرش
تنش را خواب خوش ده در سلامتدلش بیدار گردان تا قیامت
درون خاک او شمعی برافروزکه نه در شب فرو میرد نه در روز
ز پیش آن بهشت جاودانیدری در گور او کن میتوانی
اگر گردیش از دنیاست قسمتبشو از وی بیک باران رحمت
نداکردت بسی و تو شنودیندایی بشنوانش از خود بزودی
کفن در بر حریر خلد گردانشلحد کن مرغزاری بر تن و جانش
بصدق دل چو بسیارت وفاداشتامید او روا کن کو ترا داشت
مگردان از من تیمار دیدهمددهای دعای او بریده
کسی کو در دعا آرد مرا یادهمه وقتی نگهدارش خدا باد