گنج

بخش ۶۳ - آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۷ بیت
بشب فرخ چو مرد کاروانیبرخویشان فرود آمدنهانی
مگر میرفت در بازار یک روزفتادش چشم بر دیدار فیروز
عجب ماند و بر او رفت فرّخگرفتش در برو بگشاد پاسخ
که چون اینجا فتادی حال برگویمرا از شاه و از دریا خبر گوی
دروغی چند بر هم بست فیروزکه میدانست مکر آن سیه روز؟
زبان بگشاد آنگه پیش فرّخخبر پرسید از احوال گلرخ
کجا از مکر او فرّخ خبر داشتز یک یک قصّه پیشش پرده برداشت
چو شد فیروز سگ زان قصّه آگاهبسی شادی نمود و رفت آنگاه
که رفتم تا بسازم برگ راهیکه همراهت منم هر جایگاهی
شد و شاپور را حالی خبر دادکه شاخ دولتت این لحظه برداد
که فرّخ زاد و گلرخ در نهانیفلان جایند، من گفتم تو دانی
شه شاپور از آن پاسخ چنان شدکه از شوق گلش گویی که جان شد
ز مهر گل بجوش آمد نهادشز بی صبری دل از کف شد چوبادش
دلش از کین فرّخ گشت جوشانبرخودخواند ده تن را خروشان
که فرّخ را بگیرید این زمان زودکه او بدکرد بامن، این گمان بود
بخاکش افگنید آنگه بخواریکزینسان کرده با من حقگزاری
بتندی خادمان راگفت آنگاهکه تاگل را فرو گیرند ناگاه
شدند القصه سرهنگان چو بادیبپیش فرّخ و گل بامدادی
چو چشم افتاد فرّخ را بر ایشانبجای آورد آن حال پریشان
برون جست از ره بام و نهان شدبیک لحظه تو گفتی از جهان شد
ولی گل را بصد زاری گرفتندعزیزی را بدان خواری گرفتند
گل بیدل برون در نمیشدبپیش خصم فرمانبر نمیشد
کشیدندش بخواری تا بدرگاهبیفتاد آن سمنبر خوار در راه
چو سیمینبر بپیش در بیفتادبلور از شرم او از بر بیفتاد
دگر ره اشک باریدن گرفت اومه از پروین نگاریدن گرفت او
بآخرخوار بردندش بر شاهکه بودش منتظر شه بر سر راه
دو چشم شاه روشن گشت ازان نورسرای خود بهشتی دید ازان حور
نکویی رخش از حد برون دیدچه گویم من که نتوان گفت چون دید
مهی میدید خورشیدش یزک داروزو صد جان و دل پر خون بیکبار
سر زلف از خم و چین چون زره داشتدوابرو از سر کین پرگره داشت
هزاران چین ز زلفش در جبین بودز چین میآمد آن ساعت چنین بود
جهانی نیکویی وصف رخش بوددو عالم پر شکر یک پاسخش بود
رخش را ماه، رخ بر ره نهادهبخشم شاه، رخ بر شه نهاده
لبش را قند خلوتگاه کردهوزو دست جهان کوتاه کرده
برش را سیم خام از دور دیدهچو سنگی خویش را بی نور دیده
ز چشمش جادویی تعلیم میخواستبمژگان تیر میزد سیم میخواست
کسی کو زلف آن شمع چگل دیدز یک یک موی او راهی بدل دید
دهانش کان بکام چون منی بودچو می بگشاد چشم سوزنی بود
اگرنه ابروی او طاق بودیکجا این فتنه در آفاق بودی
چنان شاپور شد دلدادهٔ اوکه گشت از یک نظر افتادهٔ او
چونی در عشق آن دلبر کمر بستبصد دل دل در آن تنگ شکر بست
چوشه را شد زرویش چشم پرنوربدل گفتا ز رویت چشم بد دور
چه میدانست کاین دلبر چنینستبلاشک فتنهٔ روی زمینست
بخوبی هرچه دانستم دگر بودستاره میپرستیدم قمر بود
توان گفتن که در روی زمانهچو گل کس نیست درخوبی یگانه
بگفت این و در ایوانش فرستادچو سروی در شبستانش فرستاد
بآخر چون فرو شد چشمهٔ نوربرگل شد نماز شام شاپور
بگل گفت ای دلم در تاب کردهخرد را چشم تو در خواب کرده
غبار کوی تو از توتیا بیشز وصلت ذرهیی از کیمیا بیش
ز زلفت ماه ماند در سیاهیز رویت روشن از مه تا بماهی
شکر با لعل تو دندان نمودهگهی کاسد گهی ارزان نموده
مه از دیدار تو حیران بماندهگهی پیدا گهی پنهان بمانده
شب از شرم سر زلفت دوندهگهی آینده و گاهی شونده
تویی ای ماه جان افزای مه رویچه میگویم که خورشیدی سیه موی
تویی از چهره مه رانور دادهبهشتی ماه و ماهی حور زاده
جهان جادوستان از چشم مستتفلک جان بر میان جادو پرستت
بدان ای ماهرخ کامروز در راهبخدمت خواستم آمد بدرگاه
دلم با خدمت آن دانه دُر بودولی بیوقت گشتن سخت تر بود
کنون چون گرد این شکر مگس نیستتراامشب به جز من همنفس نیست
مگس چون شد شکر باید چشیدنبصد جان یک شکر باید خریدن
بگفت این وبر تنگ شکر شدکه باگل خواهی امشب در کمر شد
چو بادی دست زدبررویش آن ماهکه جست آتش برون از چشم آن شاه
چنان آهی ز سوز دل برآوردکه با شاپور روز دل سرآورد
چنان زد دست و پا آن شور دیدهکه در دریای پرخون، کور دیده
چه گر شاپور زخمی خورد، تن زدکه گل بی او بسی بر خویشتن زد
اگرچه شاه بیدل دل بدو دادولیکن در صبوری تن فرو داد
پس آنگه گفت شاپور سرافرازکه تا جستند فرخ را بسی باز
بسی جستند اثر پیدا نیامدوزان پنهان خبر پیدانیامد
طلب کردند بسیارش ز خویشاننمیآمد مُقریک تن از ایشان
ولی دادند ایشان راه او راجهانیدند شب از چاه او را
که تا ده روز در چاهی نهان شدپس از ده روز چون بادی روان شد
کدامین بادپا، گر برق بودیبپیش یک تکش، پر فرق بودی
باندک روزگار آن پیک خوشروز راهی دور شد نزدیک خسرو
چو خسرو دید فرخ را چنان زارز بس زاری عجب درماند در کار
بدو گفتا چه افتادت خبرگویزبان بگشای و احوال سفر گوی
چه بودت کاینچنین فرسوده گشتیتو گفتی بودهیی نابوده گشتی
جوابش گفت فرخ زانچه افتادز فیروز ستمگر کرد فریاد
زبدکرداری او باز میگفتوزان غم میگریست و راز میگفت
دل خسرو بجوش آمد ز فیروزشدش تیر غم گلرخ جگردوز
بفرخ گفت آن بد اصل بدنامنمود آن گوهر بددرسرانجام
چه بد کردم بجای آن جفاکارکه شد این بیوفایی را روا دار
رسانیدم ز خاکش سر بر افلاککه از افلاک بادا بر سرش خاک
چو آن سگ بی شکی ردّ فلک بودکجا داند حق نان و نمک زود
اگر مهلت بود از چرخ گردانبحقّ او رسم آخر چو مردان
بگفت این و دبیری را فرو خواندزهرنوعی سخن از حد برون راند
بشاپور ستمگر نامه فرمودکه تا حالی دبیرش خامه فرسود
حریر آورد خازن تا دبیرشز نام حق قلم زد بر حریرش